نمی دونم واقعاً برای کسی مهمه
که این پیام رو بذارم یا نه . ..
فقط اومدم بگم حالم خوبه ،
البته خوب یعنی فقط اتفاق قیزیکی بود که رخ نداد ،
اما امروز واقعا روز انرژی بری بود و
الان سر سوزنی جون تو تنم نیست . ..
تازه ماجرا شروع شده ،
جبهه گیری ها شروع شده ،
و تازه همه شمشیرهاشون رو از رو بستن . ..
خلاصه ، اگه کسی نگرانمه ،
نگران نباشه ، ظاهراً هنوز زنده ام ...
راستی از اونهایی که باهام همصدا شدن و
ون یکاد خوندن هم بی نهایت ممنونم .. .
میگم این بـد نیست که من خـودمـو انقدر بـدون نـقـاب گـذاشتـم وسـط این وبـلاگ !؟
اول من اینطوری بودم ;
تو هم یه جوری بودی ، تو این مایه ها ;
همو دیدیم و قصه به جاهای خوبش رسید ;
حتی خیلی زیباتر ;
اما تنوع طلبی دلتُ زد ، فریاد التماسمم نشنیدی ;
طبیعی بود که باورم نشه ;
تا مدتها با رویات زندگی می کردم ;
اما بالاخره واقعیت برنده شد ;
فکر کنم دیوانه هم شدم و سر زدم به بیابون ;
اما بالاخره بُریدم ;
و حالا من ;
اما تو ، یه جور دیگه قضیه رو میدیدی ;
و همچنان می رفتی ;
تو همون روزها که من از دنیا می رفتم ، تو هم تو یه دنیای دیگه بودی ; ( لینک قبلی )
و حالا تو ;
الــان داغـون تـر از پـیـشــم 1
دارم داغــونـتـرم مـیشـم 2
1 . منظور 2 ساعت قبل میباشد .
2 . منظور 2 ساعت بعد می باشد .
دیروز با دختر توی عکس صحبت کردم ،
و چیزی که برام جالبه اینه که ؛
بزرگترین تجربه زندگیم رو بهش گفتم ،
و در حین گفتن متوجه شدم چیزی رو
که دارم میگم بزرگترین رازِ زندگیم هم هست . ..
بزرگترین تجربه چون کمِ کم 7-8 سالِ آزگار ( آزگار رو درست نوشتم ؟ )
پدرم در اومد تا کسبش کردم ،
و بعد از کسبش الان 3-4 ساله که این
مشکل که کسی حرفم رو نمیفهمه تا حدی کمتر شده . ..
امیدوارم دختر توی عکس حوصله کنه
و این تجربه رو به کار ببنده و
باور کنه که کسی این سرِ دنیا هست که
دوست داره اون از زندگی با هسر
و اطرافیانش بیشتر از قبل لذت ببره .. .
میگما ؛ چه نسل تنهایی هستیم ...
هر کی رسید و میرسه ،
زده و میزنه تو سرمون . ..
قربانی زیاده خواهی و
ایده آل گراییِ بی مورد نسل و
نسلهای قبل از خودمون شدیم . ..
صدامونم در نمیاد اما باز به
همینمونم راضی نیستن و
از هر فرصتی استفاده میکنن تا
بزنن تو سرمون و بیشتر خفمون کنن ...
دیدی توی عشق ،
یه لحظاتی هست که به درون خودت که
نگاه میکنی میبینی زیبا شده ؟
میبینی قشنگ شده ؟
به روحت که نگاه میکنی ،
احساس میکنی انقدر اوج گرفته که
انگار غیر از مردم دنیایی ؟
از طرف دیگه ،
توی تنهایی هم لحظاتی هست که
احساس میکنی روحت انقدر شفاف و
مقدس شده که دوست نداری
کسی واردش بشه ، نکنه یه وقت
بهش خدشه ای وارد کنه ؟
اولی رو که غیر از خودت مطمئنم ،
کسی تجربه و درک نکرده ،
دومی رو هم همینطور ...
ناشر مجله می پرسه :
پاراگراف اول داستانت در باره تجاوزه برادر به برادره ،
این چه ربطی به بقیه داستان داره ؟
میگم : تا چند نفر از کسایی که خونده بودنش ،
اینو نگفته بودن خودم همچین فکری نمی کردم ،
من موقع نوشتنش توی یه دنیای دیگه سیر می کردم ،
اصلا به این چیزها فکر نمی کردم . ..
ادامه میدم : شما تو این پاراگراف تجاوز می بینی ،
من سپر بلا شدن یک برادر رو برای برادر دیگه میبینم ،
اونم توی لحظات آخر قبل از برخورد یه بمب و اینکه برادر بزرگتر
شرایط رو درک کرده و داره خداحافظی مرگ میکنه از برادرش . ..
در طول صحبتم با سر " نه " میگه و وقتی حرفم تمام میشه میگه :
اشتباه می کنی ، داره بهش تجاوز می کنه . ..
و برای تایید حرفش دلیل میاره :
تو سالهای ابتدایی جنگ به خاطر فشار عصبی ناشی
از جنگ ، این اتفاق زیاد توی خانواده ها می افتاد ...
داستان رو میده دستم و میگه این
قسمت تجاوز رو درست کن تا قابل چاپ بشه ،
و میره ...
این تازه در مورد داستان و حرفیه که خودم نوشتم و
اینطوری یه نفر اصرار داره برام توضیح بده که منظور منِ
نویسنده از نوشته ام چی بوده . ..
و روزهای من سرشار از آدمهاییه که در یک کلام ;
نمیفهمن چی میگم ...
حدسم درست بود متاسفانه ،
آزمایش هم جواب داد متاسفانه ،
تقریباً همه کسایی که دم از تنهایی میزنن ،
باید با شرمندگی بگم حرف مفت میزنن ...
البته اینطوری به حقیقت نزدیکتر شدیم ،
اصلاً اسم اون وضعیت تنهاییه ،
و از اسمش پیداس که کسی که ادعای
بودن تو این موقعیت رو داره ،
واقعاً توی چه شرایطیه ...
وقتی یکی میگه تنهاس ،
و تنهایی رو هم میفهمه و داره اونو نفس میکشه ،
چه توی نت ،
چه دنیای ورای نت ،
حقیقتاً تـــــنـــــهـــــاســـــت ...
روی کاغذ هم میشه سکوت کرد ،
و حرفی که در این سکوت گفته میشه رو ،
فقط کسی میشنوه که سکوت رو ،
خوب میشناسه و درک کرده ...
و دلم میخواد به هر کسی که فریادِ
خفه شده در این سکوت رو میشنوه بگم :
تنهایی داره دیوانه ام میکنه ،
دلم داره می میره به خدا ،
دلم یه صمیمیتِ پاک ،
یه صمیمیتِ وفادار و متعهد ،
یه صمیمیتِ همیشگی و موندگار میخواد . ..
این به خدا توقع زیادی نیست ...