همیشه بعد از هر رابطه چیزی بود که
باعث میشد رابطۀ بعدی شروع بشه ،
مهم نیود که رابطه چقدر بد یا سخت تمام بشه ،
همیشه می دونستم که رابطۀ بعدیی هست . ..
شاید برای یک ماه یا بیشتر به شدت
احساس خستگیِ روحی می کردم ،
اما تو این مدت به خودم دلداری میدادم ،
با خودم قرار میذاشتم که دفعۀ بعد
فلان کار رو بکنم یا فلان کار رو نکنم . ..
بعد از چند سال بالاخره متوجۀ وجود این چیز شدم ،
اسمی براش نداشتم ، برای همین یه توضیح
براش پیدا کردم ؛ شیرینیِ یه رابطه همیشه
به تلخیهاش میچربه و همین باعث میشه که
آدم بعد از اتمام یه رابطه با همۀ سختیهای
تمام شدنِ یه رابطه ، بازم به یه شروعِ تازه تن بده . ..
تا اینکه گذشت و گذشت تا رسید به انتهای
آخرین رابطه ای که داشتم ،
حدوداً دو سال پیش بود ( الان از دو سال رد شده ) ،
دیگه به جایی رسید که همۀ حرفها رو زدیم و
دعواها رو کردیم و پیامکها رو فرستادیم . ..
یه روز نشسته بودم خودمو مرور میکردم که از کجا قدممو
کج برداشتم و توی رابطۀ بعدی ( البته همون موقع
این حسو داشتم که دیگه شروع یه رابطه برام
خیلی خیلی سخته ) باید چکار بکنم و چکار نکنم ،
به اینجای فکرام که رسیدم ،
دیدم هیچ اثری از اون چیز توی وجودم پیدا نمیکنم . ..
دلم یه امیدواری میخواست ، حتی خیلی کوچیک ،
یه چیزی که سرِ پا نگهم داره ،
از بیرون لت و پار بودم ، طرفم جلوی همه خردم کرده بود ،
حتی خونواده ام ، احتیاج به چیزی داشتم که کمکم کنه
پیشِ خودم خرد نشم و نشکنم ،
اما هر چی روحمو گشتم نبود . ..
حس کردم زیرِ پام خالی شد ، عمیق و تاریک . ..
ناخواسته به یه سکوتِ بی انتها پرتاب شدم ،
منی که یه دوره ای قبض تلفنهام به 300 و 400 هزار تومن
هم رسیده بود ، حالا زیاد که میشد ، میشد 20 تومن . ..
بدون اینکه بخوام ، بیرون رفتنهام کم شد ،
ارتباطم با دوستهام تقریباً صفر شد .
اینبار چیزی از درون بهم میگفت که دیگه دفعۀ بعدی نیست ،
میگفت این آخریش بود ،
اتفاقاً یه قطره هم براش اشک نریختم ،
با اینکه طرفم مهمترین کسی بود برام که تا حالا
وارد زندگیم شده ،
کسی بود که سالها انتظارِ لحظه ای رو کشیده بودم
که همراهِ هم باشیم . ..
نمیدونم چرا اینا رو گفتم ،
خلاصه تو زندگیم
نه تویی هست دیگه ،
نه حتی من هستم ،
نه خبری از اون چیز هست
...
از یه طرف عصبی و کلافم ،
گیجم ، بی قرارم ،
نمی دونمم چرا !!!
از طرف دیگه هم واقعاً ، واقعاً دوست دارم
امروز میرفتم بیرون . ..
( لطفاً هم نگین :
تنها برو بیرون
تنها برو بیرون . ..
چون از این کار بدم میاد .. . )
همه ازم میپرسن :
چرا همه جا رو با آژانس میری ؟
منم جوابِ سر بالا میدم . ..
اما دلم یهو خواست اینجا
راستشو بگم ؛
با آژانس میرم که سریع برم و برگردم ، چون ،
دیدن پسر دخترها ،
دیدن ذوجهای جوون عصبیم میکنه ...
از همه جای اتاقم صدای سکوت میاد ،
توی بدنم پر از سر و صداسا ،
اما انگار که با ریموت صداشو قطع کرده باشن ،
هیچ صدایی نمیاد . ..
به نظرم میاد آرومم ،
اما فکر نکنم آروم باشم ...
تا حالا شده اِنقدر به چیزی که
میدونی واقعیت نداره فکر کنی
که شک کنی واقعاً وجود داره یا نه ؟
من بعضی شبا ( مث امشب ) اینطوری میشم ،
میدونم نیستا ،
ولی نه اینکه دلم میخواد باشه ،
همش فکر میکنم هست ...
اما واقعیت اینه که باید گفت :
کـــــاش بــــــود ...
به بودنت توی زندگیم ،
کنارم ،
و همراهیت بیشتر از همیشه نیاز دارم ،
از دنیای بدون تو ،
وحشت دارم و می ترسم . ..
اما از بودنت و نبود تنهایی هم گریزانم . ..
می دونم که توی دنیا ،
فقط تویی که میتونه از این دوگانگی
نجاتم بده .. .
اما نجاتی نیست ،
چون تو نیستی ...
اگه ۱۰۰ بار خشم سر تا پاتو گرفت
و قورتش دادی ، کسی نمیفهمه ، چون
اصلاً وجهه بیرونی نداشته که کسی متوجه بشه . ..
اما اگه یه بار ، یکی از این خشمها
به عصبانیت تبدیل شد و وجهه بیرونی
به خودش گرفت ، اونوقته که همه میکوبنش
تو سرت که تو ، تا عصبانی میشی
اینکارو میکنی و اونکارو میکنی . ..
اونوقته که دوست داری پاهاتو ببندی
به دو تا ماشینِ پشت به هم و بگی
حرکت کنن تا یه دل سیر جر بدی خودتو . ..
اما از این اندوه بارتر اینه که با هر کسی
تو خونه ات چهار کلمه حرف زدی یا درد دل کردی ،
دقیقاً توی موقعیتی که منتظری و دوست داری
با استناد به همون حرفات بهت کمک کنه ،
از همون حرفها علیه خودت استفاده کنه . ..
( تازه خیلی وقتها چون میدونی اینطوریه ،
آرزو میکنی درد دلهات یادش رفته باشه ،
اما معلوم میشه یادشه )
اینجاس که تنهایی رو یه جوری درک میکنی ،
یه جوری میره تا مغز استخونت ،
که هرگز نه فراموشت میشه ،
نه حسِ تلخش یه لحظه ولت میکنه ...