دفـــتـــر ســیـــب و درخــت چـــهـــل بـــرگ

بــنــویــســیــن دفــتــر ســیــب و درخــت چــهــل بــرگ ، بــخــونــیــن آرامــشـــــگــاه ...

دفـــتـــر ســیـــب و درخــت چـــهـــل بـــرگ

بــنــویــســیــن دفــتــر ســیــب و درخــت چــهــل بــرگ ، بــخــونــیــن آرامــشـــــگــاه ...

تو ، دلم و روشنایی






                          


                                            تو روشناییِ دلم بودی ،

                                             و دلم ،

                                             کورکورانه تو را میخواست ...






اون چیز






                     


همیشه بعد از هر رابطه چیزی بود که

باعث میشد رابطۀ بعدی شروع بشه ،

مهم نیود که رابطه چقدر بد یا سخت تمام بشه ،

همیشه می دونستم که رابطۀ بعدیی هست . ..


شاید برای یک ماه یا بیشتر به شدت

احساس خستگیِ روحی می کردم ،

اما تو این مدت به خودم دلداری میدادم ،

با خودم قرار میذاشتم که دفعۀ بعد

فلان کار رو بکنم یا فلان کار رو نکنم . ..


بعد از چند سال بالاخره متوجۀ وجود این چیز شدم ،

اسمی براش نداشتم ، برای همین یه توضیح

براش پیدا کردم ؛ شیرینیِ یه رابطه همیشه

به تلخیهاش میچربه و همین باعث میشه که

آدم بعد از اتمام یه رابطه با همۀ سختیهای

تمام شدنِ یه رابطه ، بازم به یه شروعِ تازه تن بده . ..


تا اینکه گذشت و گذشت تا رسید به انتهای

آخرین رابطه ای که داشتم ،

حدوداً دو سال پیش بود ( الان از دو سال رد شده ) ،

دیگه به جایی رسید که همۀ حرفها رو زدیم و

دعواها رو کردیم و پیامکها رو فرستادیم . ..


یه روز نشسته بودم خودمو مرور میکردم که از کجا قدممو

کج برداشتم و توی رابطۀ بعدی ( البته همون موقع

این حسو داشتم که دیگه شروع یه رابطه برام

خیلی خیلی سخته ) باید چکار بکنم و چکار نکنم ،

به اینجای فکرام که رسیدم ،

دیدم هیچ اثری از اون چیز توی وجودم پیدا نمیکنم . ..


دلم یه امیدواری میخواست ، حتی خیلی کوچیک ،

یه چیزی که سرِ پا نگهم داره ،

از بیرون لت و پار بودم ، طرفم جلوی همه خردم کرده بود ،

حتی خونواده ام ، احتیاج به چیزی داشتم که کمکم کنه

پیشِ خودم خرد نشم و نشکنم ،

اما هر چی روحمو گشتم نبود . ..


حس کردم زیرِ پام خالی شد ، عمیق و تاریک . ..

ناخواسته به یه سکوتِ بی انتها پرتاب شدم ،

منی که یه دوره ای قبض تلفنهام به 300 و 400 هزار تومن

هم رسیده بود ، حالا زیاد که میشد ، میشد 20 تومن . ..


بدون اینکه بخوام ، بیرون رفتنهام کم شد ،

ارتباطم با دوستهام تقریباً صفر شد .

اینبار چیزی از درون بهم میگفت که دیگه دفعۀ بعدی نیست ،

میگفت این آخریش بود ،

اتفاقاً یه قطره هم براش اشک نریختم ،

با اینکه طرفم مهمترین کسی بود برام که تا حالا

وارد زندگیم شده ،

کسی بود که سالها انتظارِ لحظه ای رو کشیده بودم

که همراهِ هم باشیم . ..


نمیدونم چرا اینا رو گفتم ،

خلاصه تو زندگیم

نه تویی هست دیگه ،

نه حتی من هستم ،

نه خبری از اون چیز هست

...






هر روزش ...

 

 

امسال هم بدون تو گذشت ،

هر روزش ...

 

 

عصرِ دل انگیز اما تلخ






از یه طرف عصبی و کلافم ،

گیجم ، بی قرارم ،

نمی دونمم چرا !!!


از طرف دیگه هم واقعاً ، واقعاً دوست دارم

امروز میرفتم بیرون . ..


( لطفاً هم نگین :

تنها برو بیرون

تنها برو بیرون . ..

چون از این کار بدم میاد .. . )






آژانسِ تنهایی .. .

 

 

 

 

 

همه ازم میپرسن : 

چرا همه جا رو با آژانس میری ؟ 

منم جوابِ سر بالا میدم . .. 

 

اما دلم یهو خواست اینجا 

راستشو بگم ؛ 

با آژانس میرم که سریع برم و برگردم ، چون ، 

دیدن پسر دخترها ، 

دیدن ذوجهای جوون عصبیم میکنه ... 

 

 

 

 

 

آرومم ؟

 

 

 

 

 

 

 

از همه جای اتاقم صدای سکوت میاد ، 

توی بدنم پر از سر و صداسا ، 

اما انگار که با ریموت صداشو قطع کرده باشن ، 

هیچ صدایی نمیاد . .. 

به نظرم میاد آرومم ، 

اما فکر نکنم آروم باشم ... 

 

 

 

 

 

توهم

 

 

 

 

 

 

 

تا حالا شده اِنقدر به چیزی که  

میدونی واقعیت نداره فکر کنی 

که شک کنی واقعاً وجود داره یا نه ؟ 

 

من بعضی شبا ( مث امشب ) اینطوری میشم ، 

میدونم نیستا ، 

ولی نه اینکه دلم میخواد باشه ، 

همش فکر میکنم هست ... 

 

 

اما واقعیت اینه که باید گفت : 

 

کـــــاش بــــــود  ... 

 

 

 

 

 

بودن و نبودن

 

 

 

 

 

به بودنت توی زندگیم ، 

کنارم ، 

و همراهیت بیشتر از همیشه نیاز دارم ، 

 

از دنیای بدون تو ، 

وحشت دارم و می ترسم . ..

اما از بودنت و نبود تنهایی هم گریزانم . .. 

 

می دونم که توی دنیا ، 

فقط تویی که میتونه از این دوگانگی 

نجاتم بده .. . 

 

اما نجاتی نیست ، 

چون تو نیستی ... 

 

 

 

 

 

اشکان علیه اشکان

 

 

 

 

 

 

 

اگه ۱۰۰ بار خشم سر تا پاتو گرفت 

و قورتش دادی ، کسی نمیفهمه ، چون 

اصلاً وجهه بیرونی نداشته که کسی متوجه بشه . .. 

 

اما اگه یه بار ، یکی از این خشمها 

به عصبانیت تبدیل شد و وجهه بیرونی 

به خودش گرفت ، اونوقته که همه میکوبنش 

تو سرت که تو ، تا عصبانی میشی 

اینکارو میکنی و اونکارو میکنی . .. 

 

اونوقته که دوست داری پاهاتو ببندی 

به دو تا ماشینِ پشت به هم و بگی 

حرکت کنن تا یه دل سیر جر بدی خودتو . .. 

 

اما از این اندوه بارتر اینه که با هر کسی 

تو خونه ات چهار کلمه حرف زدی یا درد دل کردی ، 

دقیقاً توی موقعیتی که منتظری و دوست داری 

با استناد به همون حرفات بهت کمک کنه ، 

از همون حرفها علیه خودت استفاده کنه . .. 

 

( تازه خیلی وقتها چون میدونی اینطوریه ، 

آرزو میکنی درد دلهات یادش رفته باشه ، 

اما معلوم میشه یادشه ) 

 

 

اینجاس که تنهایی رو یه جوری درک  میکنی ، 

یه جوری میره تا مغز استخونت ، 

که هرگز نه فراموشت میشه ، 

نه حسِ تلخش یه لحظه ولت میکنه ... 

 

 

 

 

 

چه ...

  

 

 

 

 

 

چه ساده ،

در نبود تو ،

زندگی را باد می برد ...

 

 

کودکیم را ...

 

 

و آرامش را ...