ایــنــطــور کــه بــه نـــظـــر مــیــاد ،
یکی از اون غروبهای دلگیر جمعه ،
مـــنـــتـــظـــرم نـــشـــســـتـــه . ..
کــــــــــــــــــــــمـــــــــــــــــــــک ...
دیدی آخر پیدات کردم ،
صبح میگم ، توی خواب ،
دیدی الکی نگران بودی ،
من که می گفتم داریم خواب می بینیم و اینا واقعی نیست ،
اما تو همش می ترسیدی اتفاق بدی بیفته ...
تنهایی یه جاده درازه
که آدم همیشه فکر میکنه وسطشه ،
اما واقعیت اینه که هیچوقت نمی فهمه کجاش وایساده ...
شب آهسته از روی بدنم عبور می کنه . ..
فرهاد داره یکی از ترانه های بعد از انقلابشو تو رادیو پیام می خونه ،
سیگار روشن به نیمه رسیده کنار زیرسیگاری منتظر منه ،
ساعت ۴:۲۵ دقیقس .. .
تو خوابی و نمی دونی امشب برای من احتمالا ،
اولین شب آرامشه . . .
مـــــیـــــای بـــــریـــــم ســــیــــنــــمــــا ؟
خــــوب بــــریــــم پــــارک ، خـــــوبــــــه ؟
اصـلـا هــــر جـا کـه تـو بـگـی ، بــاشـه ؟
این روزها هوا خیلی سرده ها ...
در دلم عشقی گرم کننده ،
کوره آتشی فروزان ،
نیست . . .
من همچنان از سرما دندان به هم میسایم . ..
تا میرم جلوی پنجره ،
پسری هست که میاد توی پنجره . ..
با من دستشو بلند می کنه و با من پلک می زنه ،
فقط حرف که می زنه صداش از شیشه رد نمشه .
اما همدیگه رو می فهمیم . . .
من میگم از تنهایی ، از تاریکی می ترسم .
چراغو خاموش می کنه و از اتاق میره بیرون و درو می بنده . ..
به خدا راست میگم ،
همین ۱۰ دقیقه پیش این کارو کرد .. .