دفـــتـــر ســیـــب و درخــت چـــهـــل بـــرگ

بــنــویــســیــن دفــتــر ســیــب و درخــت چــهــل بــرگ ، بــخــونــیــن آرامــشـــــگــاه ...

دفـــتـــر ســیـــب و درخــت چـــهـــل بـــرگ

بــنــویــســیــن دفــتــر ســیــب و درخــت چــهــل بــرگ ، بــخــونــیــن آرامــشـــــگــاه ...

زمــــــــان

 

 

 

 

 

پیرمردها و پیرزنهایی که تو پارک میشینن رو دیدین ؟ 

دیدن توی سکوت روشون رو میکنن به یه طرف 

و توی همون حالت میمونن ؟ 

به نظر من دارن به گذشته نگاه میکنن . .. 

 

اما وقتی ما بهشون نگاه می کنیم ، 

داریم به آینده نگاه می کنیم . .. 

 

جالبه ، توی یه صحنه ، هم گذشته حضور داره ، هم آینده ، 

و جالبتر اینکه جفتمون اون لحظه ، توی زمان حال قرار داریم . . . 

 

 

 

 

 

من که امیدوارم

 

 

 

 

 

میگم خسرو شکیبایی دیگه بر نمیگرده ، نه ؟ 

اینطوری خیلی بده ها . .. 

 

به نظر من از جایی که همه راه حلهای منطقی تمام میشن ، 

تازه امید شروع میشه . .. 

 

من که امیدوارم بر گرده ... 

 

 

 

 

 

یه نمونه

 

 

 

 

 

چند روزه همش یاد اون روز میفتم ، 

حدود همین موقعها تو سال 85 بود . .. 

 

بعد از ظهر بود ، گوشی تلفن تو دستم بود و تو اتاق راه میرفتم ، 

حرص می خوردم و با فریاد تمام حرف میزدم ، 

انتظار و اصرار داشت قبول کنم که با جفتمون با هم باشه  

و من میگفتم نــــــــــــــــه . . . 

 

داشتم برای چیزی که میدونستم تمام شده دست و پا میزدم ، 

و جفتمون میدونستیم که براش مهم نیست که به کجا رسیدیم . .. 

 

من 25 ساله بودم و خودش 24 و طرف 20 ساله ، 

قبلا هم سابقه دلبستگی به یه دختر 24 ساله رو داشت ، 

اما الان نمی خواست قبول کنه که داره 

به خودش هم باز به همین چشم معشوق نگاه میکنه 

و میگفت اون منو به چشم خواهرش میبینه . .. 

 

بالاخره تلفن رو کوبیدم زمین و ارتباط قطع شد ... 

فرداش معده درد گرفتم . .. 

 

این یه نمونه از خاطرات من با شصتیها بود . . . 

 

 

 

 

 

بهم میگه

 

 

 

 

 

بهم میگه من یه آدم سرد و خودخواه و بی روح هستم . 

معمول اینه که در این قسمت من باید یه لیستی از 

خدمات خیریه و دیگر خواهی هام ارائه بدم تا ازم رفع اتهام بشه ، 

اما مسئله اینه که اصلا همچین آدمی نیستم . .. 

 

اما به خدا من نه سردم ، نه خود خواه ، نه بی روح ، 

اما قبول دارم که ، 

دیگه گرمای سابق تو وجودم نیست ، 

و چیزی به مرگ کامل روحم نمونده . .. 

 

اما درباره خودخواهی باید بگم  

توی هموطنهام ، حتی همین شصتیها 

که چشم دیدنشونو ندارم اگه ببینم  

یه تار مو از سرشون کم شده دنیا رو به هم میریزم ، 

چه برسه به بقیه مردم کشورم  . . . 

 

 

 

 

 

...آآآآآآآآآ...

 

 

 

 

 

اینجا میشه داد زد ؟ 

آزمایش میکنم : 

۱ ، 

۲ ، 

۳ ، 

 

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ 

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ 

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ 

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ 

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ 

 

 

 

 

 

کــــــــــــاش

 

 

 

 

 

دیگه نمیگم کاش اینجا بودی ، خوبه ؟ 

... 

کاش من اونجا بودم . .. 

اونجا که تو هستی ، 

اومجا که انقدر خوبه که هیچوقت ازش دل نمیکنی .. . 

 

 

 

 

 

چرا احساس میکنم

  

 

 

 

 

چرا احساس میکنم دیگه هیچکس تو ایران نماز نمی خونه ؟ 

چرا فکر میکنم دیگه کسی از ته دل به چیزی اعتقاد و ایمان نداره ؟ 

 

مثکه باز خیالاتی شدم .. . 

 

 

 

 

 

قدم اول

 

 

 

 

 

وقتی ازش جدا شدم فکر کردم همه چیز تمام شده . .. 

اما نشده بود ، 

نـــفـــریـــنـــم کرده بود ، 

البته اینو سه چهار سال بعد فهمیدم ، 

وقتی که به سالهای پشت سرم نگاه کردم و دیدم 

به هر چیزی و هر کاری که دست زدم و میزنم خراب میشه . .. 

 

بالاخره بعد از یک سال کلنجار رفتن با خودم 

تصمیم گرفتم برم پیداش کنم و ازش حلالیت بگیرم ، 

اما حتی از برداشتن قدم اول هم می ترسم .. . 

 

 

 

 

 

بازم پارادوکس

 

 

 

 

 

خیلی ، واقعاً خیلی دلم میخواد با بعضی از خواننده های اینجا 

بیرون از نت ارتباط داشته باشم ، 

چون خیلی راحت تو خلوتم نشستن و تو سکوت گوش میکنن بهم . .. 

( آخه وقتی اینجا رو شروع کردم از اینکه از خلوتم بگم میترسیدم ) 

( دیگه اینکه چون خودم همیشه سنگ صبور این و اونم ، 

هیچوقت سنگ صبور نداشتم و حالا خیلی کیف داره میبینم 

چند نفر میان تو سکوت به حرفهام گوش میدن و بدون کلامی میرن ) 

 

خلاصه خیلی دوست دارم بیرون از نت و توی واقعیت باهاشون حرف بزنم . .. 

( چه پسر و چه دختر ، فرقی نمیکنه

اما واقعیت اینه که محاله این کار رو انجام بدم ، 

این قراریه که از روز اول با خودم گذاشتم . .. 

 

علتش هم روشنه ، علتش اینه که ... 

( علتش رو شخصی میگم اگه خواستی بدونی ، توی مسنجر ) 

 

 

 

 

 

حالا دیدی ؟

 

 

 

 

 

من که می دونم نیستی ، 

من که می دونم واقعیت نداری ، 

من حتی می دونم تو خواب هم 

به خودم دروغ میگم که تو رو دارم می بینم . .. 

حالا دیدی ؟ 

من اینم می دونم که تو هیچ جا نیستی . .. 

باز خدا یه جاهایی هست ، اما تو چی ؟ 

می دونمم گشتنم هیچ وقته هیچ وقت به جایی نمی رسه ، 

 

اگه راست میگی و هستی چرا یه بار برام یه نظر نمیذاری ؟ 

 

نمیگی من اینجا دارم ذره ذره ... 

ذره ذره هیچی ، خیلیم حالم خوبه ، 

هیچیمم نمیشه ، 

اصلاً هم گریه نکردم ، 

امشب هر کاری کنی نمیتونی اشکمو ببینی . .. 

 

امـــا فــقــط امــشــب  . . .