دفـــتـــر ســیـــب و درخــت چـــهـــل بـــرگ

بــنــویــســیــن دفــتــر ســیــب و درخــت چــهــل بــرگ ، بــخــونــیــن آرامــشـــــگــاه ...

دفـــتـــر ســیـــب و درخــت چـــهـــل بـــرگ

بــنــویــســیــن دفــتــر ســیــب و درخــت چــهــل بــرگ ، بــخــونــیــن آرامــشـــــگــاه ...

کاش اون تیر ...

 

 

 

 

 

نشونه گرفتم و ماشه رو فشار دادم . .. 

 

عید دو سال پیش بود ، 

توی دشتهای اطراف باغ ملک ( از شهرستانهای خوزستان ) بودیم ، 

با پسر عمم اطراف خونه فامیلمون می چرخیدیم و  

اون که عاشق شکاره ، 

به هر جنبنده ای که قابل خوردن بود تیراندازی می کرد . .. 

 

برای کاری به خونه برگشت و 

من و تفنگ تنها شدیم ، 

برش داشتم و به انبوه شاخ و برگ درختی که 

تو سایه اش ایستاده بودم نگاه کردم . .. 

 

یکی از گنجشکهای بین شاخه ها رو 

نشونه گرفتم و ماشه رو فشار دادم . .. 

تیر به گنجشک خورد و اون همینطور که به شاخه ها می خورد 

پایین می اومد تا چند متری جایی که ایستاده بودم روی زمین افتاد . .. 

 

برای لحظه ای احساس غرور کردم ، 

اما تا قدم اولُ به سمتش برداشتم نزدیک بود بزنم زیر گریه ، 

مات نگاهش می کردم که پسر عمم رسید و 

تفنگُ دادم بهش و برگشتم پیش بقیه ... 

 

از اون موقع دیگه گوشت شکار نخوردم ، 

اما بازم سر سوراخ شده اش ، 

بدن کوچیکش که آروم تکون می خورد تا ایستاد ، 

و افتادنش از درخت ، 

همچنان جلوی چشمم و 

هر بار یادش میفتم میگم : 

کاش اون تیر خطا رفته بود ، 

مثل همه تیرهایی که قبل از اون زده بودم  . . . 

 

 

 

 

 

عاشق بود

 

 

 

 

 

خوب بود ،

تنهایی رو می فهمید ،

همراه بودن رو بلد بود . .. 

 

فقط ، عاشق بود .. . 

 

 

 

 

 

از این به بعد

 

 

 

 

 

از این به بعد اگه نظری از 

آتنا ، بیتا ، یا هر دختر شصتی 

دیگه ای ببینم ، پاک میکنم ... 

 

مگه اینا فارسی متوجه نمیشن ؟ 

 

 

 

 

 

اینجا رو دیدین ؟

 

 

 

 

 

اینجا رو دیدین ؟ 

مسیر ماهواره ایه که ایران پرتاب کرد . 

میدونین اگه واقعا همه کار ساخت و پرتابش 

کار هموطنهامون باشه یعنی چی ؟ 

 

 

 

 

 

یه نمونه دیگه

 

 

 

 

 

میدونست همه زندگی منه ، 

آخر هر هفته هم که از پادگان می اومدم خونه ، 

دستنوشته های کل هفته رو که براش نوشته بودم میدادم میخوند . .. 

 

می نشست توی بغلم و ساعتها از بی وفایی دوست پسرش برام درد دل میکرد* ، 

با همون سبک و سیاق دفترم ، یه دفتر ساخته بود و حرفهاشو براش می نوشت . .. 

 

و وقتی طرف می خواست بیاد خونه پیشش ، 

من باید هماهنگ می کردم که کسی متوجه نشه . .. 

 

و من هر وقت می خواستم برم پیشش و  

احساس می کردم اونبار اگه حتی توی گرفتن دستش 

امکان داره ذره ای هوس و شهوت باشه ، 

برای اینکه با خلوص دل اینکارو بکنم ، 

اسمتنا و غسل می کردم و می رفتم . .. 

 

اینم یه نمونه دیگه از خاطرات من با شصتیها بود  ... 

 

 

* بعد از من با هم آشنا شده بودند . 

 

 

 

 

 

اصلا ولش کن

 

 

 

 

 

-  چرا توی قالب هر کس که میری ، 

   ارتباطم باهاش دوام نمیاره و زود تمام میشه ؟ 

-- شاید چون اون قالب ، قالب اصلی خودم نیست . 

-  پس کی میخوای تو قالب مناسب خودت ، 

   تو قالب اصلی خودت بهم نازل بشی ؟ 

-- خسته شدی ؟ 

-  نه ، اصلا ولش کن ، نشنیده بگیر . 

-- باشه . 

 

 

 

 

 

باید برگردم

 

 

 

 

 

مرخصی چند روز به یه ارتباط دست و پا شکسته تمام شد ، 

باز باید برگردم به تنهایی مـــــطـــــلـــــق  ... 

 

 

 

 

 

درست فهمیدی

 

 

 

 

 

دلم هیجان میخواد . ..

نه از اون بداها ، نه از اون استرس آمیزها ،

از اون هیجان شیرینها ، خوبها ، قشنگها . ..

آره ، درست فهمیدی ، از همونها میخواد ،

زیــــــــــــــــــاد هم میخواد  ... 

 

 

 

 

 

همه عمر

 

 

 

 

 

همه عمر دیر رسیدیم  . . . 

( آخرین جمله فیلم سوته دلان ) 

 

هر روز عمرم مصداق این جمله است ... 

 

 

 

 

 

به نظر میاد

 

 

 

 

 

ایــنــطــور کــه بــه نـــظـــر مــیــاد ، 

یکی از اون غروبهای دلگیر جمعه ، 

مـــنـــتـــظـــرم نـــشـــســـتـــه . .. 

 

کــــــــــــــــــــــمـــــــــــــــــــــک  ...