-
هیجان و ...
سهشنبه 15 بهمنماه سال 1387 03:53
ما حق داریم خشمگین بشیم ، چون خشم یکی از عواطفه ، مثل غم ، شادی ، هیجان و ... اما حق نداریم عصبانی بشیم ، چون عصبانیت بدترین و زشت ترین شکل بروز خشمه ... درست اینه که راه سالمی برای تخلیه انرژیه زیادی که بوسیله خشم درونمون جمع میشه پیدا کنیم . .. و این راه بسته به شخصیت هر کسی متفاوته .. .
-
نــــــــقـــــــــد
دوشنبه 14 بهمنماه سال 1387 22:56
برنامه امشب رادیو گفتگو رو گوش دادین ؟ ساعت ۱۰ تا ۱۱ ، درباره سینما ؟ برنامه نقد تو شبهای جشنواره فیلم فجر .. . بـــــاعــــــث تـــــــاســــــــــف بــــــــــود . ( اگه لینک برنامشو تو سایتش گذاشتن که بعید میدونم این یکی رو بذارن ، حتما از اینجا لینکش میکنم )
-
سر ریز
دوشنبه 14 بهمنماه سال 1387 19:54
چقدر صدای تو قشنگه ، چقدر گفتنی داری تو ، و من چقدر سر ریز از شنیدنم . .. امروز هر آهنگ بی کلامی که می شنیدم ، صدای تو توش بود .. .
-
آزادم ، نه
دوشنبه 14 بهمنماه سال 1387 19:42
به قدر یک مردن ، به قدر کمی آزادی ، به دیده بر هم زدنی ، از فاصله مانده ، نه میمیرم ، نه آزادم ، نه حتی خوابی در دیده ام دارم ...
-
من بهم می
دوشنبه 14 بهمنماه سال 1387 19:35
تـــو ، مرا به بهترین من میبری ، هر آنچه خوبی ، در من بهم می پیوندی ، و اینهمه من ، در حضور تو ، شمعی را مانم در پیشگاه بلاغت ابر ستاره ای کهن ...
-
یا یه چیزی تو همین مایه ها
دوشنبه 14 بهمنماه سال 1387 18:12
یه دیالوگ تو فیلم نیمه پنهان بود که خیلی دوسش داشتم ، یه جا اون آخرا مرد ماجرا به دختر ماجرا میگه : انقدر بهت فکر میکنم که دیگه نمی دونم کدومش واقعیته و کدومش خیال . ( یا یه چیزی تو همین مایه ها ) دختره هم قبل و حین شنیدن این جمله داره بال بال میزنه و تو درک میکنی که عمق این جمله رو درک کرده . .. این فیلمو استادم داد...
-
آلبوم عکسمو
دوشنبه 14 بهمنماه سال 1387 16:06
چهار پنج ساله که بودم ظهرها که همه می خوابیدن می رفتم آلبوم عکسمو بر میداشتم و ورق میزدم ، ذائم با خودم می گفتم: اینا چه آدمای خوبی هستن که منو آوردن تو خونه و خونوادشونو دارن بزرگم میکنن . .. هنوزم گاهی یاد اون روزها میفتم و بهش فکر میکنم ( مثل الان که یادش افتادم و باعث شد اینجا بنویسمش ) اما راستش دیگه برام مهم...
-
استاد محمود استاد محمد
دوشنبه 14 بهمنماه سال 1387 15:44
دیروز تو کارگاه استاد محمود استاد محمد مهمونمون بود ، آخر جلسه یکی از کتابهاشو بردم که برام امضاء کنه ، کتابو که گرفت قبل از اینکه اسممو بپرسه خودم فامیلمو گفتم ، همزمان با گفتن فامیلم پرسید اسمتون چیه ؟ من با یه مکث کوتاه اسمم رو هم گفتم ، اونم رو صفحه اول کتاب اسمم رو نوشت ، ( اینهمه گفتم که از اینجا به بعدُ بگم )...
-
یا هیچ
دوشنبه 14 بهمنماه سال 1387 12:56
میگن تو شبیه نادری .. . من شبیه نادر یا هیچ عوضیه دیگه ای نیستم ...
-
بره ، شش
دوشنبه 14 بهمنماه سال 1387 00:10
نتیجه امتحانا رو تو سایت دانشگاه دیدم ، همه رو پاس کردم ، اگه همه چیز درست پیش بره ، شش ماه دیگه این پستها رو از بیرون از ایران می نویسم .. .
-
تجربه ها رو تجربه
یکشنبه 13 بهمنماه سال 1387 23:20
امشب کسی رو که واقعا تو نت از تنهایی درم می آورد ایگنور کردم ، شاید علتش این بود که یک درصد احتمال میدادم ارتباطمون به بیرون نت کشیده بشه ، و دوباره همه تجربه ها رو تجربه کنیم . . . این نیز بگذرد ...
-
او ...
یکشنبه 13 بهمنماه سال 1387 22:02
گفتم شاید باز به کار کسی بیاد ، آخه خودم چند سال پیش یه شب داغون بودم ، خراب ، ویرون ، از اون شبا که احساس میکنی بدتر از این نمیشه ، خلاصه تو این حس و حال اومدم نت ، مسنجرو که باز کردم این پیام فورواردی رسیده بود . .. نمیتونم بگم چقدر تاثیر داشت ولی خیلی زیاد آرومم کرد . .. گاهی همین که فکر میکنی کس دیکه ای حس تو رو...
-
ادامه خاطرات بی تو بودن
یکشنبه 13 بهمنماه سال 1387 09:04
اینم ۸ خط اول همون نوشته دیروزیه : با تــــو بــودن واسۀ مــن یـعـنـی از گــریــه نــمـردن یعنی با وسوسه عشق شبو دست صبح رسوندن با تـــو بـودن واسۀ مـن یعـنی از ستـاره گفتن یعنی وقت بی پناهی ، شونه ای برای خفتن از پرنده ها گذشتن روی آسمـون نشستن هدیه ای بوده همیشه از نگاه تو واسه من مرگ من معنا نداره با تو که تندیس...
-
فاصله تختم تا سطل زباله
یکشنبه 13 بهمنماه سال 1387 07:42
بعد از دو سه روز بیداری بالاخره دیروز ساعت 4 بعد از ظهر خوابیدم ، ساعت 8 شب توی خواب احساس کردم حالت تهوع دارم ، به روی خودم نیاوردم اما چشمت روز بد نبینه ، قضیه جدی بود و وقتی هم نمونده بود و تا اومدم بجنبم فاصله تختم تا سطل زباله اتاقو بـــــــعــــــــلــــــــــــه ( گلاب به روتون ) بدنم خیس عرق بود ، خــیــس بودا...
-
خط نهم به بعد
شنبه 12 بهمنماه سال 1387 12:26
این از خط نهم به بعد یه نوشته قدیمیه ، یهو دلم خواست بذارمش اینجا ، خاطرات بی تو بودن با تو بودن واسه من دورترین مقصد دنیاست لحظه به تو رسیدن لحظه ای اسیر رویاست گریۀ من توی سینه ام ، بغض من دلگیر از عالـم شونه هایی که ندارم ، چک چک اشکم رو قلبم اون قراری که نذاشتیم ، اون نگاهی که نکردیم مــیــون تــنــهایـیـامـون...
-
تـقـاص چـی رو دارم پـس مـیـدم ؟
شنبه 12 بهمنماه سال 1387 09:39
تـقـاص چـی رو دارم پـس مـیـدم ؟
-
پــــاک
شنبه 12 بهمنماه سال 1387 04:55
به تو فکر میکنم تـا ذهـــنم پـــاک بشــه ، تطـــهیـــر بشــه ، روحــــــم ، غســل کنـــه بـــــرای اندیشیدن به خـــــــــــــــــــدا ...
-
این
شنبه 12 بهمنماه سال 1387 02:13
ببخشید ، کسی ندید این بغض از کجا اومد توی گلوم ؟ داره خفم میکنه . .. گـ یـ ر کـ ر د ه . . .
-
ناز و نیاز
شنبه 12 بهمنماه سال 1387 01:15
بازم میای ؟ میای برام ناز کنی ؟ دلم خیلی نیاز کردن می خواد . .. خـــیـــلـــی . . . بــازم ، بــــازم خـــــرابـــــم ...
-
بعد از تایید نمایش داده میشه
شنبه 12 بهمنماه سال 1387 00:40
جالبه برام ، تو هر وبلاگی نظر میذارم میگه بعد از تایید نمایش داده میشه . .. به نظرم اینجا ساده ترین و ابتدایی ترین جاییه که میتونیم تمرین دموکراسی بکنیم ، تمرین کنیم که حرفهای تلخ ، زشت ، حتی توهین ، و انتقاد رو ببشنویم و توی صفحه شخصیمون به حضورشون عادت کنیم ، و یاد بگیریم که هر جا ، هر جای دنیا که زندگی کنیم ، همیشه...
-
اما
جمعه 11 بهمنماه سال 1387 23:54
در سکوت که دستم را می گیری ، پرم میکنی از شنیدنی ، لبریز زیبایی ، دریایی از شکوفه . .. اما ، رو که میگردانی ، بمبی درونم فریاد میشود ، از هیروشیما تا حلبچه ، درونم بهم می پیوندد ، و نعره ای مرا از من می پراکند . . .
-
چطور میتونی
جمعه 11 بهمنماه سال 1387 21:59
چطور میتونی هم توی روز خورشید باشی و بتابی به تنم ، و هم توی شب ماه باشی و نور بباری بهم ؟ هر چی بال میزنم ، نه روز میرسم بهت ، نه شب ...
-
این پست
جمعه 11 بهمنماه سال 1387 14:16
سر این پست فکر کنم برای یکی از خواننده های خوبم که دو سه روز بود اومده بود سوتفاهم پیش اومده ، چون چند روزه بهم سر نمی زنه ، امیدوارم این چند خطو ببینه و برگرده به جمعمون . به نظرات خوبش مثل نظرات خوب بقیه احتیاج دارم ...
-
بدترین ، زشت ترین ، تلخ ترین و اندوهناک ترین
جمعه 11 بهمنماه سال 1387 11:55
بیشتر از هر چیزی توی دنیا از این بدم میاد که : ترس رو توی صورت کسی ببینم ، به نظرم این بدترین ، زشت ترین ، تلخ ترین و اندوهناک ترین حالتیه که امکان داره آدم توی صورت کسی ببینه ... چرا کسی ترسُ توی صورتم نمیبینه ؟
-
اسپرم
جمعه 11 بهمنماه سال 1387 00:26
تو سرم چیزی در حال متولد شدنه ، چیزی مثل یه داستان تازه یا شاید یه شعر تازه . .. البته هنوز اندازه یه اسپرمه .. .
-
اتفاقی افتاده
پنجشنبه 10 بهمنماه سال 1387 04:22
اتفاقی افتاده که وقتی بهش فکر می کنم ، دستهام میلرزند ، بدنم داغ میشه ، و قلبم با سرعت و شدت شروع می کنه به تپیدن ...
-
انـــتـــظـــار
چهارشنبه 9 بهمنماه سال 1387 23:43
- امروز سر تو با چند نفر بحثم شد . -- آره دیدم . - پس چرا چیزی نگفتی ؟ -- میخواستم ببینم تا کجا پای من وایمیستی . - خوب ، چطور بودم ؟ -- حـــالـــا ... - باشه ، اما از پا افتادم . وقتش نشده بیای ؟ دیگه بریدم . .. -- اگه هیچوقت نیام چی ؟ - خودمم همین حدسو میزنم . -- پس دیگه چی میگی ؟ - آخه دلم فقط همینو تو زندگی میخواد...
-
ترس ترس ترس
چهارشنبه 9 بهمنماه سال 1387 20:10
مـــــــــــــــــــــی تــــــــــــــــــــــــرســــــــــــــــــــــم . . .
-
خیلی بده
چهارشنبه 9 بهمنماه سال 1387 19:51
تا حالا نفرین شدین ؟ خیلی بده ، سعی کنین نشین ...
-
چشم انداز
چهارشنبه 9 بهمنماه سال 1387 19:20
اااااه ه ه ه ه ، امروز روز خوبی بود ، چرا بعضی ها سعی میکنن روزهای دیگران رو خراب کنن ؟ خودشونو از چشم آدم میندازن ...