-
به امید ...
یکشنبه 20 بهمنماه سال 1387 10:28
به امید ایرانی آزاد ، آباد و شاد ، فارغ از همه کسایی که سری که درد نمی کنه رو دستمال می بندن ...
-
کاش اون تیر ...
یکشنبه 20 بهمنماه سال 1387 05:20
نشونه گرفتم و ماشه رو فشار دادم . .. عید دو سال پیش بود ، توی دشتهای اطراف باغ ملک ( از شهرستانهای خوزستان ) بودیم ، با پسر عمم اطراف خونه فامیلمون می چرخیدیم و اون که عاشق شکاره ، به هر جنبنده ای که قابل خوردن بود تیراندازی می کرد . .. برای کاری به خونه برگشت و من و تفنگ تنها شدیم ، برش داشتم و به انبوه شاخ و برگ...
-
عاشق بود
یکشنبه 20 بهمنماه سال 1387 03:56
خوب بود ، تنهایی رو می فهمید ، همراه بودن رو بلد بود . .. فقط ، عاشق بود .. .
-
از این به بعد
شنبه 19 بهمنماه سال 1387 12:17
از این به بعد اگه نظری از آتنا ، بیتا ، یا هر دختر شصتی دیگه ای ب بینم ، پاک میکنم ... مگه اینا فارسی متوجه نمیشن ؟
-
اینجا رو دیدین ؟
شنبه 19 بهمنماه سال 1387 07:13
اینجا رو دیدین ؟ مسیر ماهواره ایه که ایران پرتاب کرد . میدونین اگه واقعا همه کار ساخت و پرتابش کار هموطنهامون باشه یعنی چی ؟
-
یه نمونه دیگه
شنبه 19 بهمنماه سال 1387 01:46
میدونست همه زندگی منه ، آخر هر هفته هم که از پادگان می اومدم خونه ، دستنوشته های کل هفته رو که براش نوشته بودم میدادم میخوند . .. می نشست توی بغلم و ساعتها از بی وفایی دوست پسرش برام درد دل میکرد * ، با همون سبک و سیاق دفترم ، یه دفتر ساخته بود و حرفهاشو براش می نوشت . .. و وقتی طرف می خواست بیاد خونه پیشش ، من باید...
-
اصلا ولش کن
شنبه 19 بهمنماه سال 1387 00:51
- چرا توی قالب هر کس که میری ، ارتباطم باهاش دوام نمیاره و زود تمام میشه ؟ -- شاید چون اون قالب ، قالب اصلی خودم نیست . - پس کی میخوای تو قالب مناسب خودت ، تو قالب اصلی خودت بهم نازل بشی ؟ -- خسته شدی ؟ - نه ، اصلا ولش کن ، نشنیده بگیر . -- باشه .
-
باید برگردم
شنبه 19 بهمنماه سال 1387 00:22
مرخصی چند روز به یه ارتباط دست و پا شکسته تمام شد ، باز باید برگردم به تنهایی مـــــطـــــلـــــق ...
-
درست فهمیدی
جمعه 18 بهمنماه سال 1387 22:22
دلم هیجان میخواد . .. نه از اون بداها ، نه از اون استرس آمیزها ، از اون هیجان شیرینها ، خوبها ، قشنگها . .. آره ، درست فهمیدی ، از همونها میخواد ، زیــــــــــــــــــاد هم میخواد ...
-
همه عمر
جمعه 18 بهمنماه سال 1387 15:59
همه عمر دیر رسیدیم . . . ( آخرین جمله فیلم سوته دلان ) هر روز عمرم مصداق این جمله است ...
-
به نظر میاد
جمعه 18 بهمنماه سال 1387 15:46
ایــنــطــور کــه بــه نـــظـــر مــیــاد ، یکی از اون غروبهای دلگیر جمعه ، مـــنـــتـــظـــرم نـــشـــســـتـــه . .. کــــــــــــــــــــــمـــــــــــــــــــــک ...
-
زمــــــــان
جمعه 18 بهمنماه سال 1387 14:00
پیرمردها و پیرزنهایی که تو پارک میشینن رو دیدین ؟ دیدن توی سکوت روشون رو میکنن به یه طرف و توی همون حالت میمونن ؟ به نظر من دارن به گذشته نگاه میکنن . .. اما وقتی ما بهشون نگاه می کنیم ، داریم به آینده نگاه می کنیم . .. جالبه ، توی یه صحنه ، هم گذشته حضور داره ، هم آینده ، و جالبتر اینکه جفتمون اون لحظه ، توی زمان حال...
-
من که امیدوارم
جمعه 18 بهمنماه سال 1387 01:51
میگم خسرو شکیبایی دیگه بر نمیگرده ، نه ؟ اینطوری خیلی بده ها . .. به نظر من از جایی که همه راه حلهای منطقی تمام میشن ، تازه امید شروع میشه . .. من که امیدوارم بر گرده ...
-
یه نمونه
پنجشنبه 17 بهمنماه سال 1387 23:14
چند روزه همش یاد اون روز میفتم ، حدود همین موقعها تو سال 85 بود . .. بعد از ظهر بود ، گوشی تلفن تو دستم بود و تو اتاق راه میرفتم ، حرص می خوردم و با فریاد تمام حرف میزدم ، انتظار و اصرار داشت قبول کنم که با جفتمون با هم باشه و من میگفتم نــــــــــــــــه . . . داشتم برای چیزی که میدونستم تمام شده دست و پا میزدم ، و...
-
بهم میگه
پنجشنبه 17 بهمنماه سال 1387 22:09
بهم میگه من یه آدم سرد و خودخواه و بی روح هستم . معمول اینه که در این قسمت من باید یه لیستی از خدمات خیریه و دیگر خواهی هام ارائه بدم تا ازم رفع اتهام بشه ، اما مسئله اینه که اصلا همچین آدمی نیستم . .. اما به خدا من نه سردم ، نه خود خواه ، نه بی روح ، اما قبول دارم که ، دیگه گرمای سابق تو وجودم نیست ، و چیزی به مرگ...
-
...آآآآآآآآآ...
پنجشنبه 17 بهمنماه سال 1387 19:01
اینجا میشه داد زد ؟ آزمایش میکنم : ۱ ، ۲ ، ۳ ، آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ
-
کــــــــــــاش
پنجشنبه 17 بهمنماه سال 1387 17:52
دیگه نمیگم کاش اینجا بودی ، خوبه ؟ ... کاش من اونجا بودم . .. اونجا که تو هستی ، اومجا که انقدر خوبه که هیچوقت ازش دل نمیکنی .. .
-
چرا احساس میکنم
پنجشنبه 17 بهمنماه سال 1387 15:48
چرا احساس میکنم دیگه هیچکس تو ایران نماز نمی خونه ؟ چرا فکر میکنم دیگه کسی از ته دل به چیزی اعتقاد و ایمان نداره ؟ مثکه باز خیالاتی شدم .. .
-
قدم اول
پنجشنبه 17 بهمنماه سال 1387 14:36
وقتی ازش جدا شدم فکر کردم همه چیز تمام شده . .. اما نشده بود ، نـــفـــریـــنـــم کرده بود ، البته اینو سه چهار سال بعد فهمیدم ، وقتی که به سالهای پشت سرم نگاه کردم و دیدم به هر چیزی و هر کاری که دست زدم و میزنم خراب میشه . .. بالاخره بعد از یک سال کلنجار رفتن با خودم تصمیم گرفتم برم پیداش کنم و ازش حلالیت بگیرم ، اما...
-
بازم پارادوکس
پنجشنبه 17 بهمنماه سال 1387 02:36
خیلی ، واقعاً خیلی دلم میخواد با بعضی از خواننده های اینجا بیرون از نت ارتباط داشته باشم ، چون خیلی راحت تو خلوتم نشستن و تو سکوت گوش میکنن بهم . .. ( آخه وقتی اینجا رو شروع کردم از اینکه از خلوتم بگم میترسیدم ) ( دیگه اینکه چون خودم همیشه سنگ صبور این و اونم ، هیچوقت سنگ صبور نداشتم و حالا خیلی کیف داره میبینم چند...
-
حالا دیدی ؟
پنجشنبه 17 بهمنماه سال 1387 00:21
من که می دونم نیستی ، من که می دونم واقعیت نداری ، من حتی می دونم تو خواب هم به خودم دروغ میگم که تو رو دارم می بینم . .. حالا دیدی ؟ من اینم می دونم که تو هیچ جا نیستی . .. باز خدا یه جاهایی هست ، اما تو چی ؟ می دونمم گشتنم هیچ وقته هیچ وقت به جایی نمی رسه ، اگه راست میگی و هستی چرا یه بار برام یه نظر نمیذاری ؟ نمیگی...
-
اینجا مرموزه ؟
چهارشنبه 16 بهمنماه سال 1387 22:41
یهو ۳-۴ روز یه خواننده پیدا میشه که تند تند پیام میذاره ، پیداس که تو این مدت روزی چند بار این صفحه رو باز میکنه ، اما بعد همونطور که اومده غیب میشه و ۱-۲ روز بعد یه نفر جدید میاد . .. تو این مدتی که اینجا خونه کردم تا حالا ۵-۶ نفر اینطوری اومدن و رفتن ، همه جا اینطوریه ؟ راستش این جور برخورد به نظرم عجیب میاد ، یعنی...
-
اهــــــــــــــــــــــــواز
چهارشنبه 16 بهمنماه سال 1387 22:10
تو یه وبلاگی در مورد اهواز خوندم ، کاش 5 دقیقه اونجا بودم ، بــــــــــــــد جوری هواییم کرد ...
-
یه
چهارشنبه 16 بهمنماه سال 1387 17:37
یه جوری آرومم ، انگار هیچ جای دنیا جنگ نیست ...
-
من بی اختیار ...
چهارشنبه 16 بهمنماه سال 1387 05:22
- می بینی چی میشه ؟ -- تو که میدونی من هستم و می بینم ، پس چرا می پرسی ؟ - آخه وقتی جواب مثبت میدی خیلی اتفاقا میفته ... -- مثلاً ؟ - قبل از هر چیزی آروم میشم ، سبک میشم ، ناراحتیم یادم میره و از همه مهمتر از تنهایی در میام و خیلی تاثیرهای خوب دیگه ... -- وووه ، نمی دونستم انقدر میتونم مثبت باشم برات . - اما هستی ،...
-
نمیخوام چشمم به این دخترهای دهه شصتی بیفته ...
چهارشنبه 16 بهمنماه سال 1387 03:18
اینهمه میگم بابا جان نمیخوام تو این وبلاگ که یه محل کاملاً شخصیه چشمم به این دخترهای دهه شصتی بیفته ، باز میان اون بالا رو میخونن ، بعد مثل آدمهای زبون نفهم می پرسن : میشه بیایم اینجا ؟ میشه نظر بذاریم ؟ همین امشب باز سر و کله ی کیشون پیدا شد ، خوب هم گندشو زد تو اعصابم ، بعد هم خفه شد و گورشو گم کرد . .. کاش انقدر که...
-
بازم پسر توی پنجره
سهشنبه 15 بهمنماه سال 1387 23:12
هر شب به اینجا که میرسه پسر توی پنجره دلش میگیره انگار ، آخه دستشو روی دهنش فشار میده که صداش از اتاقش بیرون نره * ، بعد هم صورتش خیس میشه ، معلومه گریه می کنه . .. باور کنین من همه سعیمو میکنم تا آرومش کنم ، اما تا شروع می کنم به حرف زدن ، اونم حرف می زنه و میخواد ناراحتیشو توضیح بده و اصلا به حرفهام گوش نمی کنه .. ....
-
-- آره .
سهشنبه 15 بهمنماه سال 1387 20:04
علت سرمای زمستونها اینه که تو نیستی ، منتظرم بهار بشه تا باز همو ببینیم ، توی تابستون عاشق بشیم ، اما یعنی باز تو پاییز ... ؟ به هر حال زمستونها سرده چون تو نیستی .. . - بعد از این سرما میای ، مگه نه ؟ -- آره . ... با اینا زمستونو سر می کنم / با اینا خستگیمو در می کنم ...
-
بهش نگاه
سهشنبه 15 بهمنماه سال 1387 17:52
انقدر پاکه که اگه بدون وضو بهش نگاه کنی آلوده اش می کنی . .. همسرت ، بهترین دوستی بود که تا حالا داشتم ، ازش خوب مراقبت کن .. .
-
آخر پیدات
سهشنبه 15 بهمنماه سال 1387 16:37
دیدی آخر پیدات کردم ، صبح میگم ، توی خواب ، دیدی الکی نگران بودی ، من که می گفتم داریم خواب می بینیم و اینا واقعی نیست ، اما تو همش می ترسیدی اتفاق بدی بیفته ...