گاهی از خودم می پرسم :
هنوزم آدما عاشق میشن ؟
کمِ کم نوجوونها و جوونها عاشق میشن ؟
اونطوری که همدوره های خودم عاشق میشدنو میگم ،
بی قرار بشن ،
صبح قبل از مدرسه برن سر کوچه اش
منتظر بشن تا بیاد و رد بشه از جلوشون ،
تو محلشون بپلکن ،
بدون اینکه باهاش حرف زده باشن
سرش غیرتی بشن و دعوا کنن ،
اونم نه یه هفته و یه ماه ،
دو سه سال با خیالش حتی شب و روز زندگی کنن . ..
خیلی وقتها که دور و ورمو نگاه میکنم ،
احساس میکنم دیگه آدمها دور اینجور عواطفو قلم گرفتن ،
بعد خوش بینانه که میخوام ببینم
به خودم میگم شاید تو نوجوونها هنوز چند نفری باشن ...
تا حالا شده اِنقدر به چیزی که
میدونی واقعیت نداره فکر کنی
که شک کنی واقعاً وجود داره یا نه ؟
من بعضی شبا ( مث امشب ) اینطوری میشم ،
میدونم نیستا ،
ولی نه اینکه دلم میخواد باشه ،
همش فکر میکنم هست ...
اما واقعیت اینه که باید گفت :
کـــــاش بــــــود ...
فکر کنم دلم میخواد بگیره ،
همیشه اولش همین حسِ الانو پیدا می کنم ،
از هر طرف میرم هستش ،
همه جای اتاقم رو تله گذاری میکنه برام ،
در اولین تله ای که گیر کنم ،
موجودِ غریبه درونمو ترک میکنه ،
و همون آشنای همیشگی جاشو پر میکنه . ..
بعد زندگی شکل عادیِ خودشو پیدا میکنه ،
و دلم از هز فرصتی برای اشک ریختن استفاده می کنه ،
این وضعیت همینطور پیش میره نا به مرور محو بشه ...
به بودنت توی زندگیم ،
کنارم ،
و همراهیت بیشتر از همیشه نیاز دارم ،
از دنیای بدون تو ،
وحشت دارم و می ترسم . ..
اما از بودنت و نبود تنهایی هم گریزانم . ..
می دونم که توی دنیا ،
فقط تویی که میتونه از این دوگانگی
نجاتم بده .. .
اما نجاتی نیست ،
چون تو نیستی ...
از دیدگاه روانشناختی هر مشکلی
که شخص داره ، حتماً یه سرش
به جایی و چیزی در گذشته اش وصل میشه . ..
حالا برگشته میگه من وقت برای چت ندارم ،
به گذشته هم کاری ندارم ،
ابدا هم دوست نداره وارد ارتباطها و دوستیهای مسخره بشه ،
فقط انتظار داره از طریق ایمیل زدن ،
منو از دنیایی که توشم بیرون بیاره ،
و وارد دنیای جدیدی بکنه . ..
انقدر هم توی دنیای متفاوتی سر میکنه
که میپرسه این چیزهایی که می نویسی ،
واقعی هستن یا داستانن ؟
آخه من به این آدمِ خیرخواه چی بگم ؟
زمستان سرد آهسته می رود ،
و گرمای خاطرات تو را با خود می برد ،
و تلخی خاطرۀ لبخندی که شیرین بود ،
و شادی خاطره دیدار را . ..
و بهار اندوهبار ،
رنگارنگِ خود را ،
می کشد روی یکدستِ پاکِ تو ...
به هر زحمتی بود این کامپیوترو سرپا کردم ،
دوست داشتم همونطور که گفتم دو سه روزه برسونمش ،
خلاصه ،
مــــــــــــــــــن بـــــــــــــــــــر گـــــشــــتــــــم ...
آدمها به هم که لبخند میزنن ،
کودکی به دنیا میاد . ..
حالا اگه فقط یکیشون لبخند زده باشه ،
اون کودک ناقص الخلقه میشه ،
و بچه های ناقص الخلقه هم زیاد عمر نمیکنن . ..
همه باید تا زمانی که اون کودک ،
خودش توانایی زندگی بدون کمک دیگران رو پیدا کنه کمکش کنن ،
تا زمانی که خودش بتونه بدون کمکِ
هر کدوم از والدینش بره سر یخچال و آب بخوره ،
بند کفشهاشو ببنده . ..
و تنهایی بخوابه ، طوری که وقتی صبح پا میشه ،
همچنان فرزند همون پدر و مادر باشه . ..
این چیزیه که ما در روابطمون یاد نمی گیریم ،
برای همینم عمر رابطه هامون انقدر کم شده ،
چون قبل از اینکه رابطه به حداقلِ رشدِ کافی برسه ،
ازش انتظار داریم که به تنهایی خودشُ اداره کنه ...
سلام :
کامپیوترم خراب شده ،
شاید دو سه روزی نتونم آپ کنم ،
اما اگه نظری بیاد حتماً هر جور شده جواب میدم ،
دعا کنین زودتر مشکلش حل شه ...