دفـــتـــر ســیـــب و درخــت چـــهـــل بـــرگ

بــنــویــســیــن دفــتــر ســیــب و درخــت چــهــل بــرگ ، بــخــونــیــن آرامــشـــــگــاه ...

دفـــتـــر ســیـــب و درخــت چـــهـــل بـــرگ

بــنــویــســیــن دفــتــر ســیــب و درخــت چــهــل بــرگ ، بــخــونــیــن آرامــشـــــگــاه ...

روز بعد از فردا

 

 

 

 

 

دقت کردین که چقدر ساده و بی دغدغه  

همین وبلاگی که به مرور می نویسیم ، 

داره جزئی از تاریخ میشه ؟ 

داره ابزاری میشه که هزار سالِ دیگه ( البته اگه 

سرویسی که از وبلاگمون پشتیبانی میکنه 

تا اونموقع دوام بیاره ) ما رو از روی اون بشناسن . .. 

 

فکر میکنین کیا بخوننش ؟ فقط دانشمندهایی که  

دارن درباره گذشته تحقیق میکنن ؟ یا مردم عادی هم 

جزوشون هستن ؟ 

وقتی آیندگان بخوننش در موردمون چی فکر میکنن ؟ 

آدمهای شادی بودیم یا غمگین ؟ 

احساس آزادی و لدت بردن از زندگی رو داشتیم یا نه ؟ 

میخندن بمون یا تحسینمون میکنن ؟ 

 

اصلاً با فرض اینکه وبلاگهامون تا اون موقع هم 

بمونن کسی میخونتشون ؟ 

از طرف دیگه این سوال هست که  

غیر از اینکه الان وب مینویسیم تا حرفهایی ( توی هر زمینه ای 

و به هر دلیلی ) که دوست داریم رو بزنیم ، 

اینکه نیاز داریم به جاودانه شدن و اینکه 

اثری از خودمون باقی بذاریم هم جزء دلایلمون 

برای نوشتن میشه ؟ 

 

 

 

 

 

بازم تــــــــو ، اینبار شونه هات

 

 

 

 

 

 

 

شانه های تو ؛ 

به قدر یک خواب طولانی شیرینند ، 

به قدر یک گریۀ عمیق سبکند ،

و به قدر یک آرامش بزرگ دورند  ... 

 

 

 

 

 

دارم از .. .

 

 

 

 

 

                           

 

                                    دارم از دمای بدنم خیلی لذت می برم ... 

 

 

 

 

 

نهالِ عشق

 

 

 

 

 

 

 

از همون نگاه اول یه نهال کاشته میشه ، 

وقتی توی هفته اول بهت میگم دوستت دارم ، 

این جمله شبیه یه نهالِ یه هفته ایه . .. 

 

اگه یه هفته بعد همه چیز تمام بشه ، 

فراموش کردن همه چیز و از ریشه در آوردنِ 

این نهال کار سختی نیست . .. 

 

وقتی بعد از یه سال هم میگم دوستت دارم ، 

درسته که همون جمله است ، 

اما این بار یه درختِ تنومند پشتشه . .. 

 

و حالا اگه رابطه به انتها برسه ، 

دیگه با تبر هم نمیشه راحت قطعش کرد ، 

و همه چیزو به فراموشی سپرد ... 

 

 

 

 

 

این یعنی همون معذرتِ خودمون

۰ئ 

 

 

 

 

برای گذاشتن پست قبلی عجله ای نداشتم ، 

اما فکر این آدم خیرخواه دو سه روزه رو اعصابم رژه میره . .. 

هر بار هم باهاش حرف زدم به خط پنجم نرسیده میگه : 

من اصلاً با گذشته کار ندارم و بیا به گذشته فکر نکنیم . .. 

 

نمی دونم چرا فکر میکنه اینا خاطراتی هستن که از یاد آدم برن ، 

اینو بگم که اصلاً آدم عقده ای یا کینه ای نیستم ، 

اما هر بار چشمم به یکیشون میفته تا مدتها همه چیز برام تازه میشه ، 

حتی از نفس کشیدن کنارشون می ترسم و بیزارم . .. 

( فکر کنم حالا دیگه وقتی میگم می ترسم ، 

همه متوجه میشن دقیقاً منظورم چیه ) 

 

چیزی که خونمو جوش میاره اینه که میگه : می فهمم چی میگی !!! 

هم میخواد Open Mind بازی در بیاره و بگه هم با پسرهای 

دیگه ارتباط داره و تازه توی یه رابطه کاملاً بی خطر ( وقتی بهش میگی 

یه بار بیا مثل دو تا آدم عاقل و بالغ با تلفن حرف بزنیم ، انگار بهش گفتی 

جونتو آماده کن میخوام بگیرمش ) بهشون کمکم میکنه ، 

هم میخواد یه وقت قدم کج از قدم بر نداره که 

خدای نکرده ( احتمالاً ) دوست پسرش عصبانی بشه .. . 

 

درسته بیشتر پستهام عاشقانه است و از سر دلتنگیه ، 

اما واقعاً منو کسی شناختین که دیگه براش حوصله و انرژی 

دوست شدن و ارتباط جدید و هر روز تلفن حرف زدن مونده باشه ؟ 

 

 

 دوستون دارم ... 

 

بازم از دوستهای خوبی که فقط اومدنشون انرژی موندن بهم میده ، 

چه برسه به نظر گذاشتنشون ، یه دنیا ممنون و سپاسگذارم .. . 

شما که ناراحت نیستین ازم ، مگه نه ؟ 

شما که میمونین پیشم ، بازم مگه نه ؟ 

اصلاًم ناراحت نباشین یه وقتا ، اینا مال خیلی وقت پیشه ، 

دیگه نه جاییم درد میکنه ، نه کبوده ، 

تازشم ، روحمم سفت شده ... 

 

 

 

 

 

Two ...

 

 

 

 

 

Two ... 

 

Two . شهریور ۷۸ بود ... 

روزهای آخر بسته بندی اسباب خونه برای 

اسباب کشی به خونۀ جدید بود و 

همه خونه توی کارتون بود بجز وسایل نادر۱ ، 

هیچکس جرات نمیکرد ازش خواهش کنه که اونم 

وسایلشو جمع کنه ، تا بالاخره بابا 

انقدر گیر داد بهش تا آقا عصبانی شد و 

یه مقدار از وسایل خودشو که میشد ، شکست و 

یه مقدار رو هم که قابل پاره کردن بود ، پاره کرد و 

یه چمدون بست و برای 2 ماه بعد رفت خونه دوستش ... 

 

به خونه جدید که رسیدیم به هیچ شکلی قابل سکونت نبود ،

شبیه یه سگدونی بود که انسان توش نفس میکشیده . ..

مامان و بابا و خواهرم وسایلشونو جمع کردن و رفتن خونه یه فامیل . ..

من موندم و یه خونه 3 خوابه که باید سر تا پا تعمیر میشد ،

هر روز صبح بابا میومد و 50 تومن میداد بهم برای پول کارگر و مصالح ،

میرفت سر کار و عصر ها هم میومد تا پیشرفت کارو ببینه ،

خلاصه کل لوله کشی خونه و جای چند تا از دیوارها و کفپوش کل خونه

کابینت آشپزخونه و چند تا ریز و درشت دیگه عوض شد . ..

 

روزی که کار تمام شد نادرخان خوشحال و

خندون برگشت و رفت تو یکی از اتاقها و گفت

این اتاق برای منه ، یه اتاق هم بابا

برداشت و یکی هم خواهرم . ..

یه هفته نشد که نادر احساس کرد

توی کمد به اندازه کافی جا برای

لباسهاش نیست2 و پرید به من که

این چه وضعشه و وقتی منم اعتراض کردم ،

لباسهامو از توی کمد آورد پرت کرد تو پذیرایی و

وقتی برشون داشتم بذارم سرجاشون

خودشو بابا ریختن سرم و انقدر انرژی

مصرف کردن که از مشت و لگد زدن خسته شدن3 . ..

آخر سر هم برام توضیح دادن که من حق ندارم

پامو تو اون اتاق بذارم و این شد که 5 سال بعدُ 

ته پذیرایی زندگی کردم ، با یه دست رختخواب و 

یه کمد فایل4 که توی یه طبقه اش لباسهام بود و  

توی یه طبقه اش بقیه زندگیم بود . .. 

 

حالا دو هفته پیش ، همون روزی که همه جمع شده بودن 

برگشته بود میگفت : هر چی تو اون اتاق هست ، 

مالِ منم هست5 و اگه از چیزی تو اون اتاق استفاده میکنی ، 

برای اینه که من فعلاً بهش نیاز ندارم و اجازه دادم دستت باشه6 .. . 

 

آبان همون سال رفتم خدمت ، 

از ته دل خوشحال بودم که دور میشم از این جهنم ، 

اما آموزشی افتادم تهران ، 

بعد از آموزشی هم باز تهران ... 

البته هفته ای ۲۴ ساعت مرخصی داشتیم و بقیه اش 

توی پادگان بودیم ، اما باز جنگ اعصاب اونجا با 

زبون نفهمهایی که فقط قدرت داشتن ، می ارزید به خونه بودن ...  

 

اینم از اون خاظراتی بود که تا حدوداً ۲ سال پیش ، 

وقتی بهش فکر می کردم ، یادم نمی اومد 

مامان تو اون بلبشو کجا بود ؟ 

چه کار می کرد ؟ و چرا اون وسط نمیدیدمش . .. 

البته الانم یادم نمیاد ، اما الان دیگه میتونم 

حدس بزنم مشغول چه کاری بوده و چه کار می کرده ... 

 

 

 

------------------------------------------------------------- 

 

 

 

۱ . پسر دوم خونمون . 

2 . منظورش دوتا شلوار و دوتا پیرهن و یه کاپشن بود . 

3 . نیازی به قسم خوردن نمیبینم ( برای کسایی که فکر میکنن داستان تعریف میکنم ) 

4 . همون که توی One گفتم با چکش چه بلایی سرش اومد ... 

5 . الان نزدیک به 6 سالِ که ازدواج کرده و از این خونه رفته و خودش خونه زندگی داره . 

6 . متاسفم که عکسی از اتاق توی دوره حضورش ندارم که اتاقو ببینین ... 

 

 

 

 

ادامه دارد ... 

 

 

 

 

 

مار ، پونه و دختر دهه شصت

 

 

 

 

 

انصافاً قدیمیا راست گفتن که گفتن : 

مار از پونه بدش میاد ، درِ خونش سبز میشه . .. 

 

من فکر میکنم همه جا پر از دختر دهه شصتی شده ، 

یا واقعاً اینطوریه ؟ 

آخه از هر طرف میرم یکی جلوم سبز میشه .. . 

 

ظهر دیگه حالت تهوع بهم دست داده بود ... 

 

 

 

 

 

هزارمین نفر ............................

 

 

 

 

 

1000 

 

۹ نفر دیگه به اینجا سر بزنن ، 

جمع بازدید کننده ها به ۱۰۰۰ نفر میرسه ... 

هر جور فکر کردم دیدم راهی نیست 

که بشه فهمید کدوم بازدید کننده است . .. 

 

کاش خودِ بازدید کننده های جدید 

از توی اون کنتور پرچمها ، نفراتُ 

جمع بزنن و اگه هزارمی بودن خبر بدن . .. 

( این لینک مربوط به وقتیه که هنوز ۹ نفر مونده ) 

 

نفر هزارم جایزه داره . . . 

 

 

 

 

 

یک منظره ...

 

 

 

 

 

              یک منظره ... 

 

             دلم یه مرکز اورژانس میخواد که 

             همه ماشینهاش جلوش پارک شده باشن ... 

             آخه معنیش میشه اینکه 

             هیچکس نیاز به کمک و اورژانس نداره . .. 

             و اینهمه یعنی یه منظرۀ خوب ، 

             یعنی  آ ر ا م ش  . . . 

 

 

 

 

 

مرزهای سکوت

 

 

 

 

 

مرزهای سکوت 

 

اوایل خیلی راحت اینجا حرفهامو می نوشتم ، 

اما کم کم که جلو رفت و 

پیدا شدن چند تا خواننده صمیمی ، 

یه جور حس آشنایی بهم داد ، 

خوب آدم جلوی کسی که باهاش آشناس ، 

همیشه یه جور تعارف یا خودسانسوری یا 

هر اسم دیگه ای که داشته باشه ، داره دیگه .. .