تو یه وبلاگی در مورد اهواز خوندم ،
کاش 5 دقیقه اونجا بودم ،
بــــــــــــــد جوری هواییم کرد ...
ما حق داریم خشمگین بشیم ،
چون خشم یکی از عواطفه ،
مثل غم ، شادی ، هیجان و ...
اما حق نداریم عصبانی بشیم ،
چون عصبانیت بدترین و زشت ترین شکل بروز خشمه ...
درست اینه که راه سالمی برای تخلیه انرژیه
زیادی که بوسیله خشم درونمون جمع میشه پیدا کنیم . ..
و این راه بسته به شخصیت هر کسی متفاوته .. .
برنامه امشب رادیو گفتگو رو گوش دادین ؟
ساعت ۱۰ تا ۱۱ ، درباره سینما ؟
برنامه نقد تو شبهای جشنواره فیلم فجر .. .
بـــــاعــــــث تـــــــاســــــــــف بــــــــــود .
( اگه لینک برنامشو تو سایتش گذاشتن
که بعید میدونم این یکی رو بذارن ، حتما از اینجا لینکش میکنم )
دیروز تو کارگاه استاد محمود استاد محمد مهمونمون بود ،
آخر جلسه یکی از کتابهاشو بردم که برام امضاء کنه ،
کتابو که گرفت قبل از اینکه اسممو بپرسه خودم فامیلمو گفتم ،
همزمان با گفتن فامیلم پرسید اسمتون چیه ؟
من با یه مکث کوتاه اسمم رو هم گفتم ،
اونم رو صفحه اول کتاب اسمم رو نوشت ،
( اینهمه گفتم که از اینجا به بعدُ بگم )
اسممو که نوشت نزدیک یک دقیقه خودکارشو کنار اسم نوشته شده نگه داشت ،
بعد فامیل رو نوشت و باز بعد از یه مکث طولانی نوشت :
چقدر پر رمز و راز اسمت را بر زبان آوردی ،
می توان لحظاتی را به راز صدایت مختص کرد ...
نتیجه امتحانا رو تو سایت دانشگاه دیدم ،
همه رو پاس کردم ،
اگه همه چیز درست پیش بره ، شش ماه دیگه این پستها رو
از بیرون از ایران می نویسم .. .
بعد از دو سه روز بیداری بالاخره دیروز ساعت 4 بعد از ظهر خوابیدم ،
ساعت 8 شب توی خواب احساس کردم حالت تهوع دارم ،
به روی خودم نیاوردم اما چشمت روز بد نبینه ،
قضیه جدی بود و وقتی هم نمونده بود و تا اومدم بجنبم
فاصله تختم تا سطل زباله اتاقو بـــــــعــــــــلــــــــــــه ( گلاب به روتون )
بدنم خیس عرق بود ، خــیــس بودا ...
تا حالا تو عمرم تو خواب اینطوری نشده بودم ،
راستش یه کم ترسیده بودم
( هر وضعیت ناشناخته ای یذره ترسناک هست دیگه )
اما الان بهترم .
درضمن گریه هم نکردم . . .
جالبه برام ،
تو هر وبلاگی نظر میذارم میگه بعد از تایید نمایش داده میشه . ..
به نظرم اینجا ساده ترین و ابتدایی ترین جاییه که
میتونیم تمرین دموکراسی بکنیم ،
تمرین کنیم که حرفهای تلخ ،
زشت ،
حتی توهین ،
و انتقاد رو ببشنویم و توی صفحه شخصیمون به حضورشون عادت کنیم ،
و یاد بگیریم که هر جا ، هر جای دنیا که زندگی کنیم ،
همیشه اینچنین افرادی اطرافمون خواهند بود . ..
بالاخره ما یه روز و یه جا باید یاد بگیریم که
به جای حذف کردن این افراد
باهاشون زندگی کنیم ...
توی محیطی به سادگی وبلاگ همدیگه رو فیلتر و
نظرات همو سانسور می کنیم ،
اما ،
هر روز از سانسور و فیلترینگ شکایت میکنیم ...
وقتش نشده اگه تغییر در کل جامعه رو می خوایم ،
این تغییر رو از خودمون شروع کنیم ؟؟؟
سر این پست فکر کنم برای یکی از خواننده های خوبم که دو سه روز بود اومده بود
سوتفاهم پیش اومده ، چون چند روزه بهم سر نمی زنه ،
امیدوارم این چند خطو ببینه و برگرده به جمعمون .
به نظرات خوبش مثل نظرات خوب بقیه احتیاج دارم ...
تو سرم چیزی در حال متولد شدنه ،
چیزی مثل یه داستان تازه
یا شاید یه شعر تازه . ..
البته هنوز اندازه یه اسپرمه .. .