گاهی از خودم می پرسم :
هنوزم آدما عاشق میشن ؟
کمِ کم نوجوونها و جوونها عاشق میشن ؟
اونطوری که همدوره های خودم عاشق میشدنو میگم ،
بی قرار بشن ،
صبح قبل از مدرسه برن سر کوچه اش
منتظر بشن تا بیاد و رد بشه از جلوشون ،
تو محلشون بپلکن ،
بدون اینکه باهاش حرف زده باشن
سرش غیرتی بشن و دعوا کنن ،
اونم نه یه هفته و یه ماه ،
دو سه سال با خیالش حتی شب و روز زندگی کنن . ..
خیلی وقتها که دور و ورمو نگاه میکنم ،
احساس میکنم دیگه آدمها دور اینجور عواطفو قلم گرفتن ،
بعد خوش بینانه که میخوام ببینم
به خودم میگم شاید تو نوجوونها هنوز چند نفری باشن ...
بیا تا یه دوستی رو شروع کنیم....
اگه وبلاگ نویس بودین یه چیزی ، اما شما که خودت گفتی اونجا رو درست کردی تل حرفهایی که روت نمیشه به عشقت بگی رو بنویسی .
من نوجوون نیستم ولی هنوز به عشقی که سالیانی دور مبتلایش شدم ُدچارم.
قدرشو بدون .
دیگه کم کم همه فارغ می شن
آه از این روزگارِ نامراد .. .