ناشر مجله می پرسه :
پاراگراف اول داستانت در باره تجاوزه برادر به برادره ،
این چه ربطی به بقیه داستان داره ؟
میگم : تا چند نفر از کسایی که خونده بودنش ،
اینو نگفته بودن خودم همچین فکری نمی کردم ،
من موقع نوشتنش توی یه دنیای دیگه سیر می کردم ،
اصلا به این چیزها فکر نمی کردم . ..
ادامه میدم : شما تو این پاراگراف تجاوز می بینی ،
من سپر بلا شدن یک برادر رو برای برادر دیگه میبینم ،
اونم توی لحظات آخر قبل از برخورد یه بمب و اینکه برادر بزرگتر
شرایط رو درک کرده و داره خداحافظی مرگ میکنه از برادرش . ..
در طول صحبتم با سر " نه " میگه و وقتی حرفم تمام میشه میگه :
اشتباه می کنی ، داره بهش تجاوز می کنه . ..
و برای تایید حرفش دلیل میاره :
تو سالهای ابتدایی جنگ به خاطر فشار عصبی ناشی
از جنگ ، این اتفاق زیاد توی خانواده ها می افتاد ...
داستان رو میده دستم و میگه این
قسمت تجاوز رو درست کن تا قابل چاپ بشه ،
و میره ...
این تازه در مورد داستان و حرفیه که خودم نوشتم و
اینطوری یه نفر اصرار داره برام توضیح بده که منظور منِ
نویسنده از نوشته ام چی بوده . ..
و روزهای من سرشار از آدمهاییه که در یک کلام ;
نمیفهمن چی میگم ...
اشکان جونم شاید بخاطر اینه که حتی تو حرف زدنت هم مثل نگارش داستانات حرف میزنی!
یه چیزی بگم شاید قبول نداشته باشی (آخه من همش ضد شما حرف میزنم)اما قبول داری که خدا از همه مون زبل تره؟اگه میخاست طوری حرف بزنه که همیشه مرمز باشه میتونست(که البته در واقع همینطورم برخورد میکنه)اما میبینی که داستان یوسف و فرعون و موسی .. رو انقد ساده تعریف کرده که نی نی ها هم میفهمنش(هر کی در حد فهمش)بهتر نیست یه ذره از خدا یاد بگیریم؟
البته این که خیلی ها اصلا فکر نمیکنن رو صد درصد باهات موافقم.(بالاخره گیس و گیس کشی رو یه کم تموم کردم)
این که در اون مملکت تازگی و تعجب نداره
ممنون که برام پیام گذاشتی. من واقعا نتونستم بیام درست بخونم. تعطیل بود و اربعین و همه خونه و مشغولیتهام بیشتر. من هنوز مطالب این وبلاگ رو دوست دارم بخونم.
در مورد داستانتون خواننده اولین فکری که می کنه همون تصوره که ناشر هم به این نتیجه رسیده. فکر میکنم شما به گونه ایی نوشتی که این تصور رو در خواننده زنده میکنه. مثلا اونجا که نوشتید: (چشمم گیر کرد به راه پله....دلم می خواست مامان بیاد بالا و ببرتم پایین . اشکال نداشت اگه دعوام میکرد . کاش می اومد و همه چیز تمام میشد .) اینجا خواننده یقین پیدا میکنه که تصورش درسته و اون بچه میخواد از این ماجرا فرار کنه و ارزو می کنه که مادرش بیاد و همه چی تموم بشه!
قبلش هم نوشتید که به شدت خورد به مبل... اینجا من از خوندنش کاملا از اول داستان خارج شدم و حس کردم وارد داستان دیگه ایی شدم چون برادر بزرگ در اول داستان روی برادر کوچیکتر دراز کشیده بود اما اینجا هیچ خبری از اون نشد!
نمیدونم اگه تونسته باشم دقیقا منظورمو برسونم.
نمیخوام ناراحت بشید اما این برداشت منه.
در مورد سر زدنم و نظر گذاشتن که خواهش می کنم و دوست دارم وبتونو که سر میزنم .
در مورد اون قسمت که پای کودک داستان می خوره به مبل باید بکم همون قضیه غیر خطی تعریف کردن داستانه .
اما چیزی که برام جالب بود اینه که یادمه گفته بودین تو ایران نیستین و چه قدر خوبه که توی امریکا یا کانادا ( یا هر جای دیگه این کره خاکی که هستین ) می بینم مردم همچنان به علایق دینیشون اهمیت میدن و مثلا مناسبتی مثل اربعین رو برگذار می کنند ، امیدوارم پاینده باشین ...