روی کاغذ هم میشه سکوت کرد ،
و حرفی که در این سکوت گفته میشه رو ،
فقط کسی میشنوه که سکوت رو ،
خوب میشناسه و درک کرده ...
و دلم میخواد به هر کسی که فریادِ
خفه شده در این سکوت رو میشنوه بگم :
تنهایی داره دیوانه ام میکنه ،
دلم داره می میره به خدا ،
دلم یه صمیمیتِ پاک ،
یه صمیمیتِ وفادار و متعهد ،
یه صمیمیتِ همیشگی و موندگار میخواد . ..
این به خدا توقع زیادی نیست ...
دهه شصت مگه چیه ؟
چرا بدت میاد ؟
صفا هم اینجا هست خواستی بیا اینبرا
همیشه اون چیزی که می خوای نیست.
الان که دوباره نظرتو خوندم ( بعد از کانهتی که گذاشتم ) به نظرم که گرفتی پیاممو . اگه اینطوره ، خوشمان آمد بسی بسیار ...
------------------
اما آخه هیچوقت اون چیزی نیست که میخوام ، آخه یکبار نباید به کام ما این چرخ بچرخه ؟ ما ( نسل خودمونو میگم ) الان جوونیم و انرژی و شادابی داریم و شادی میخوایم ، فردا که همسن پدر مادرمون شدیم که دیگه این چیزها اهمیتی نداره برامون ، حتی اگه کوهی ازشون رو بذارن جلومون ...
معنی جمله من هم همین بود که همیشه اون چیزی که می خوای نیست
چرا حتی جرات نداریم فریاد بزنیم؟شاید بخاطر اینه که فکر میکنیم هیچ تغییری بوجود نمیاد...از اینکه آروم بشینم و دست رو دست ...و سیاهی لشکر قصه زندگیم باشم بدم میاد..
تو بخواه...
حواننده محترم از لطفتان سپاسگزارم.
داستان و وبلاگتان را خواندم.نظر خاصی برای نوشتن نداشتم که یادداشت نگذاشتم.موفق باشید.
ممنون که من را به خونه ات راه دادی ... یعنی از من متنفری؟ من متولد اسفند ۶۳ هستم.
خیلی منتظر موندم ولی داستان نیامد تا بخونم. ... باز سر میزنم
سکوت همیشه سرشار از ناگفته هاست.........
حالم بهم خورد از حضور این ملت همیشه در صحنه در صحنه راهپیمایی
از سفر برگشتیم
اهههههههههههههههههه. ایول . کلی این پستت قشنگ بود. نتونستم نظر براش نذارم. فعلا بهمنم. تا این جا با این یکی بیشتر حال کردم.
متوجه نمیشم ، یعنی چیزی خوندی تو این پست ؟
مگه آدم همیشه باید یه چیزی بخونه تا حال کنه؟
نکتۀ این پست توی خوندنش بود آخه ...