لطفا منو بی نسیب از نظراتتون نذارین ،
واقعا بهشون احتیاج دارم ...
پشت بام
داداشم دو تا دستش را گذاشت روی شانه هام و فشارم داد به سمت پایین منم بدون مقاومت نشستم . همونطور که بالارو نگاه میکرد گفت دراز بکش و خودش هم آهسته نشست . وقتی دراز کشیدم خودش روی من دراز کشید و گفت نترس چیزی نمیشه . هم صداش میلرزید هم بدنش . من هم ترسیده بودم . نمیدونستم قراره چه اتفاقی بیفته . فقط می دانستم خیلی بد است . گفت چشماتو ببند . این را در گوشم گفت . من هر دو تا چشمم را روی هم فشار دادم . از پشت سرش را جلو تر آورد و دورو بر گوشم را بوسید و با همان صدای لرزان گفت دوست دارم . این تنها باری بود که توی عمرم این جمله رو از دهنش شنیدم . احساس کردم دارم شلوارمو خیس میکنم.
با شدت به مبل خوردم . گریه و درد با هم دویدن توی صورتم . سعی کردم جلوی گریه ام را بگیرم . مادرم جاروبرقی را جلوی در آشپزخانه خاموش کرده بود تا تلفن را جواب بدهد . داد زد : چت شد ؟ گفتم هیچی و بلند شدم اما پام از زیر بدنم خالی شد و افتادم . تلو تلو خوران راه افتادم سمت اتاق داداشم . باز صدای مادرم اومد که : نرین بالاها ، گفتم باشه . به اتاق که رسیدم گفتم بریم بالا ؟ پرسید تازه زدن ؟ گفتم آره . گفت بذار ۱-۲ دقیقه بگذره تا برسند میریم . همونجا نشستم و پاهامو مالیدم .
چشمم گیر کرده بود به راه پله . همیشه از تنهایی بالا پایین رفتن ازش میترسیدم . اما اون لحظه دلم میخواست ازش برم پایین دلم می خواست مامان بیاد بالا و ببرتم پایین . اشکال نداشت اگه دعوام میکرد . کاش می اومد و همه چیز تمام میشد . سرم رو با سختی چرخوندم داداشم خیس عرق بود .
به پشت بام که رسیدیم روزبه و خواهرش هم روی پشت بام خانه خودشان بودند . آنها از جنگ زده های آبادان بودند . چشم خواهرش که به داداشم افتاد چادرش را از سرش برداشت و تا زد و گرفت دستش . با خنده به داداشم نگاه کردم ، یکی زد توی سرم و گفت نیشتو ببند . پرسید : اینا کی اند ؟ منم گفتم که اسمش رعنا است و یکی دو هفته است که به خانه پشتی اسباب کشی کرده اند . او هم با سر سلام کرد .
دو تا دستش را دور سرم پیچیده بود . سعی کردم سرمو جابه جا کنم . از لای دستاش چشمم به ورودی پشت بام افتاد . جای که راه پله فلزی به لب پشت بام می رسید . به نظرم خیلی دور آمد . با خودم گفتم یعنی وقت نیست بریم پایین ؟ به سمت ما می آمد و بزرگتر می شد . کم کم نوشته های سفید روش و پرچم عراق که توی چند تا دایره نوکش کشیده شده بود پیدا شدند . بمب بزرگتر میشد و صدای صوتی که از شکافتن هوا بلند شده بود بلندتر میشد .
آن موقع من 5 سالم بود . وسط جنگ بودیم . البته الان می گم وسط چون فهمیدم جنگ سرو ته داشت ! اون موقع فکر میکردم جنگ همیشه بوده . برای من جنگ هیچوقت شروع نشده بود . برای من جنگ همیشه بود ، چیزی بود که همیشه وجودداشت . مثل کارتون پسر شجاع مثل اداره رفتن بابامثل مهد کودک . گاهی از خودم می پرسیدم بچه های خارجی هم مثل ما همین طوری بازی می کنند ؟ با صدای آزیر قرمز می دوند روی پشت بام ؟ ترکش و پوکه جمع میکنن ؟
از یه طرف دود بلند میشد و از طرف دیگه صدای ضدهوایی . منظره شهر شبیه یک خط مقدم مسکونی میشد . تماشای بمباران با هیجان ترین تفریح اون روزها بود . بمبهایی که یکی یکی رها میشدند روی سرمان و همیشه انگار مستقیم به سمت آدم می آمدند اما توی چند لحظه آخر می دیدی خیلی دورتر به زمین می خورند و بعد دود بلند میشد . حواسم به داداشم بود که زیر چشمی حواسش به رعنا بود . برگشتم سمتشان ، رعنا همانطور که بالا را نگاه می کرد خم شد و روزبه را بغل کرد و با نگاه ملتمسانه ای به سمت ما برگشت . داداشم فریاد زد نترسید ، دراز بکشین رو زمین . یک بمب واقعا داشت به سمت ما می آمد .
لبه دیوار پشت بام پر از ترکش بود ، موج انفجار مامان را کوبیده بود به دیوار، سعی میکرد بلند بشود ، کتفش را می مالید ، وقتی چشمش به من و داداشم افتاد یهو حالش خوب شد . پایین راه پله ها رسیده بودیم . به شلوارم نگاه کرد و با همه قدرتش یه کشیده زد توی صورت داداشم ، مثل کشیده های بابا ، زیر پای داداشم خالی شد و افتاد . دوباره شلوارمو خیس کردم اما مامان هیچی نگفت . پاهاش میلرزید ، جلو آمد ، خودمونو انداختیم تو بغلش و هر سه تایی زدیم زیر گریه . مامان دست می کشید روی سر و صورتمون و تو گریه می پرسید که خوبیم یا نه . داداشم توی گریه توضیح می داد که دیگه نمی ریم بالا . توضیح میداد که همه حواسش به من بوده . من فقط گریه می کردم .
همه جا تکون خورد . داداشم کف دستاشو گذاشت روی گوشم و با انگشتاش سرمو فشار می داد روی زمین . اما باز از بلندی صدا گوشم صوت می کشید . صدای چند تا تصادف با هم بلند شد . چیز بزرگی خراب شد . چشمامو روی هم فشار می دادم . رگبار ترکش و سنگهای ریز و درشت بود که از بالای سرمان رد میشد . موج انفجار روی زمین سُرمان میداد اما دیوار کوتاه پشت بام نگهمان داشت . داداشم با همه بدنش روی من جمباتمه زده بود . دندانها و چشمهام را روی هم فشار میدادم . دندانهام درد گرفته بود و اشک از لای چشمهام سر می خورد روی صورت اشک آلودم . بالاخره صفیر ترکشها ساکت شد . برای چند ثانیه غیر از صدای خاکی که توی هوا بود هیچ صدایی نمی آمد . بمب به خانه پشتی خورده بود .
:) تلخ بود ، اما قشنگ.
سلام
این داستان رو کی نوشته؟
قشنگ بود.اولش آدم فکر نمیکنه که اصلا میخواد راجب چی صحبت کنه!!!
همون برادری که اول داستان اون کارو با برادرش انجام میده(....) ولی از اول تا آخرش مراقب برادرشه !!در عین سادگی درکش سخته ...
اون کاری با برادرش انجام نمیده ، داره خودش رو سپر بلا می کنه . ممنون از توجه ات .
راستش....
زیاد نفهمیدمش...
شاید چون من اسم جنگ که میاد یا توصیفش...اینقد اعصابم خرد میشه که به جمله ها فکر نمیتونم بکنم...
امیدوارم سقف هیچ خونه ای پایین نریزه...
موفق باشی
من نویسنده نیستم از سبک های خودمونی نگارشم خوشم میاد پس فکر نمیکنم منتقد خوبی برای کار شما باشم.با این حال...
نوع قلمی که استفاده کردین شبیه قلم آقای عباس معروفیه و کتاب سمفونی مردگان.تو متنی که نوشتین خواننده رو باهوش تصور کردین که خودش جزییات رو میفهمه..و بسیار زیرکانه
خواننده رو وادار کردین همه چیز رو به خاطر بسپاره.
اما اصل قضیه بمب بارون رو؛خواننده منتظره مثل بقیه چیزها (مثلامثل اونجا که درمورد جنگ حرف میزنید با اینکه اصل قضیه نیست ولی خیلی دقیق توضیح داده شده)مو شکافانه تر
بررسی کنی اما کوتاه و سریع ازش میگذری.در ضمن با توجه به تجربه ای که از بمباران دارم میدونم که وقتی بغل گوشت میخوره صداشو نمیشنوی!
درکل میشه بهت امیدوار بود..چون توانایی این رو داری که با ذهن خواننده بازی کنی و به دنبال خودت بکشونیش..
موفقیتت آرزومه
سلام.
آقا... به عنوان یک دوست می گم. خوبه... واقعا خوبه که می نویسی. ولی از خوندن چندین قطعه از نوشته های قبلیت و غیره٬ احساس می کنم که سرشار از احساس هستی. فکر می کنم باید کمی خودتو استحکام بدی. در هر صورت این حرفایی که می زنم کاملا از روی دوستیه. نکنه یه وقت اشتباه برداشت کنی. به طور کلی دمت گرم
یا علی
ممنون از نصیحت برادرانت ، اما راستش من بیرون ار نت به اندازه کافی محکم هستم ، و جالبه بگم که توی دانشگاه دخترها ازم می ترسیدن ( می گفتن خیلی خشک و بی احساسم ) و همین محکم بودن باعث میشه خیلی جاها خودمو سانسور کنم .
اینجا دوست دارم راحت باشم .
گاهی دلم میخواد انقدر داد بزنم که ته گلوم سوز بزنه ...
من چیزی نفهمیدم از این پستت.
انتظار دیگه ای هم از یه شصتی نمیره .
جالب بود! اول از هر چیز خیلی کنجکاور شدم که آیا داستان واقعیه یا مخلوطی از واقعیت و خیال؟ بعد که پیش رفتم اینطور حس کردم که داری دو واقعه رو با تناسب یکجا تعریف میکنی اما اخرهاش دو واقعه مخلوط شدن! نمیدونم درست فهمیدم؟
من فقط یه اتفاق رو غیر خطی تعرف کردم ، چون هم از اینجور تعرف کردن داستان خوشم میاد ، هم احساس می کردم اگه خطی بره جلو خیلی تکراری و خسته کننده میشه و در عین حال اون حس تعلیق از بین میره و زود دست داستان رو میشه ...
راستی اون لینک آخرشو دیدین ؟ به نظرتون کسی می بیندش ؟
من خوندمش. معمولا وبلاگ نویسها با این نوع لینکها اشنایی دارن. اما خوب شاید همه مثل من باهوش نیستند که روش کلیک کنن ببینن اینجا چه خبره، بدون اینکه شما اشاره مستقیمی بهش کرده باشین! ( شوخی کردم ها! )
ممنون خیالم راحت شد .
سلام رفیق.
من هم مثل بقیه دوستان احسنت میگم به این دست به قلمت.
رفیق یه پیشنهاد برادرانه و مخصوصا بشر دوستانه برات دارم!!
دنبال این چـــرا رو نگیر که سر از بند ۹ ایوین در میاری!!
راستی مگه بده به مرگ فکر کنم؟! یعنی خودت فکر نمیکنی؟!
ممنون از نظر لطفت ، هر چند دوست دارم ایرادها و نقصهای قلمم رو بگین .
آخه وقتی پستهاتو می خونم یاد خودکشی میفتم ...
درود بر تو
من وقتی جنگ بود به دنیا نیومده بودم که چیزی یادم باشه ولی توانایی این رو دارم که خودمو در یه شرایطی قرار بدم که تا حالا تجربه نکردم اونقدر که بعدش اگه جریان ترسناک باشه می ترسم یا اگه غمگین باشه گریه می کنم.چون فکر می کنم با این کار می تونم کمی دردو رنجی که بقیه کشیدن رو بچشم و خودم آرومتر می شم .
می فهمم چقدر وحشتناکه شانسه زنده موندن اینکه قرعه به نامه کی می افته!!
و می دونم اکثر کسانی که جنگ یادشونه عصبی تر از آدمایی هستن که جنگو ندیدن
خوب نوشته بودی ..
بسیار عالی بود. ایهامی که در ابتدا و انتها به کار بردی خیلی زیرکانه بود . اما اشکالاتی هم داشت که من فکر میکنم از تجربه کم باشه.. یه مقدار که بیشتر بنویشی دستت روون میشه. داستانت یک پارادوکس یا همون تضاد داره . در واقع این جور داستانها رو وقتی به صورت کوتاه مینویسی باید چنان ررون بنویسی و تصاد رو در آخر برای خواننده شرح بدی که خواننده کاملا متوجه تضاد بشه . به طوریه من مشاده کردم بعضی از دوستانی که نظر دادن متوجه تضاد نشده بودن.
در ضمن برای نشون دادن این پارادوکس اگه از گرینه های خارجی که بود و نبودشون در داستان تاثیر چندانی نداره. (اون دو خواهر و برادر ) که اونطور که من فکر کردم و البته اول نظر عنوان کردم ،پارادوکس منظور اصلیت بود. این تو گزینه خارجی زیاد در اون پارادوکس تاثیر ندارن. برای داستان های کوتاه صراحت موضوع خیلی مهمه . و البته سعی کن در ابتدا کامل بنویسی و بعد از چند بار ویرایش و خلاصه نویسی اون رو منتشر کنی.
موفق و سربلند باشی دوست عزیز امیدوارم داستانهای قوی تری ازت ببینم
اگه ادامه بدین حتما داستانهای بهتری خواهید نوشت.
البته این داستان هم قابل توجه بود.
من دوران جنگ آژیر قرمز و زرد و سفید یادم هست اما چون ما تهران و نزدیک مناطق جنگی نبودیم بمب و ترکش ندیدیم.
ولی این حس رو درک می کنم.
اگه این فقط یک داستانه که واقعی نیست باید بگم خیلی و بسیار به واقعیت نزدیکه یعنی تخیلت قویه و خیلی خوب نوشتی
و اگه این مشاهدات تو از جنگه اصلا نمی دونم چی بگم
اون لیک هم اگه نظر ها رو نمی خوندم نمی دیدم.
باز من 13 شدم دیدی؟
ها ها چقدر خوشحالم
سیزده که بد نیست .
حضرت علی و من جفتمون ۱۳ رجب به دنیا اومدیم .
سیزده از این خوش یمن تر ؟
منتظر این پایان غافلگیر کننده بودم به خاطر اون آغاز میگم. تصویری بود دقیقا من میتونستم توی ذهنم تمام این صحنه ها رو تصویر کنم. تبریک میگم. با کوتاهترین جمله ها همه ی احساس هایی که باید رو منتقل کردین. فکر کنم اگر یه بار دیگه بازنویسی بشه ارتباط داستانی قوی تری پیدا کنه.
با اجازه یه تصحیح کوچیک : بی نصیب
خواستم خصوصی ارسال کنم ولی این امکانو نذاشتین
ahuramazda59@yahoo.com
---------------------------------------------------------------------------
به هر حال ممنون از دقتتون . اما فکر کنم همون نسیب درست تر باشه ها ، بازم چک می کنم .