دفـــتـــر ســیـــب و درخــت چـــهـــل بـــرگ

بــنــویــســیــن دفــتــر ســیــب و درخــت چــهــل بــرگ ، بــخــونــیــن آرامــشـــــگــاه ...

دفـــتـــر ســیـــب و درخــت چـــهـــل بـــرگ

بــنــویــســیــن دفــتــر ســیــب و درخــت چــهــل بــرگ ، بــخــونــیــن آرامــشـــــگــاه ...

انـــتـــظـــار

 

 

 

 

 

-  امروز سر تو با چند نفر بحثم شد . 

-- آره دیدم . 

-  پس چرا چیزی نگفتی ؟ 

-- میخواستم ببینم تا کجا پای من وایمیستی . 

-  خوب ، چطور بودم ؟ 

-- حـــالـــا ... 

-  باشه ، اما از پا افتادم . وقتش نشده بیای ؟ دیگه بریدم . .. 

-- اگه هیچوقت نیام چی ؟ 

-  خودمم همین حدسو میزنم . 

-- پس دیگه چی میگی ؟ 

-  آخه دلم فقط همینو تو زندگی میخواد ، گاهی فکر میکنم برای همین زنده ام . 

-- اما من فکر میکنم آدم برای یه ماموریت ، یه هدف تو دنیاست و زنده است . 

-  خوب منم هدف و ماموریتم همینه دیگه . 

-- آهان ، ایرادت همینه . عشق مرکب حرکته ، نه مقصد حرکت . اما تو مقصد میبینیش . 

-  چه عجب بالاخره قبول کردی که عاشقم . 

-- اِاِاِ باز شروع نکن .. . 

-  من که چیزی نگفتم ، تو دیگه باهام دعوا نکن . .. 

-- باشه عزیزم ، برو استراحت کن . 

-  باشه چی ؟ متوجه نشدم .. 

-- گفتم باشه ، برو استراحت کن . 

-  چشم الهی قربونت برم ، مراقب خودت باش همه کسم ... 

-- تو هم همینطور ، خودتم برای چیزی ناراحت نکن ، من همیشه کنارتم . 

-  فدات بشم که انقدر مهربونی . 

-- خدا نگهدار . 

-  خدا نگهـ .  .  . 

 

همیشه به اینجا که میرسه ، بی اختیار چشمامو باز میکنم و بیدار میشم . 

بیدار میشم و بغض توی گلوم منفجر میشه ، 

منفجر میشه و من چندباره متلاشی میشم . . . 

 

 

 

 

 

نظرات 1 + ارسال نظر
آتنا جمعه 11 بهمن‌ماه سال 1387 ساعت 10:48 ب.ظ

...

ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد