- امروز سر تو با چند نفر بحثم شد .
-- آره دیدم .
- پس چرا چیزی نگفتی ؟
-- میخواستم ببینم تا کجا پای من وایمیستی .
- خوب ، چطور بودم ؟
-- حـــالـــا ...
- باشه ، اما از پا افتادم . وقتش نشده بیای ؟ دیگه بریدم . ..
-- اگه هیچوقت نیام چی ؟
- خودمم همین حدسو میزنم .
-- پس دیگه چی میگی ؟
- آخه دلم فقط همینو تو زندگی میخواد ، گاهی فکر میکنم برای همین زنده ام .
-- اما من فکر میکنم آدم برای یه ماموریت ، یه هدف تو دنیاست و زنده است .
- خوب منم هدف و ماموریتم همینه دیگه .
-- آهان ، ایرادت همینه . عشق مرکب حرکته ، نه مقصد حرکت . اما تو مقصد میبینیش .
- چه عجب بالاخره قبول کردی که عاشقم .
-- اِاِاِ باز شروع نکن .. .
- من که چیزی نگفتم ، تو دیگه باهام دعوا نکن . ..
-- باشه عزیزم ، برو استراحت کن .
- باشه چی ؟ متوجه نشدم ..
-- گفتم باشه ، برو استراحت کن .
- چشم الهی قربونت برم ، مراقب خودت باش همه کسم ...
-- تو هم همینطور ، خودتم برای چیزی ناراحت نکن ، من همیشه کنارتم .
- فدات بشم که انقدر مهربونی .
-- خدا نگهدار .
- خدا نگهـ . . .
همیشه به اینجا که میرسه ، بی اختیار چشمامو باز میکنم و بیدار میشم .
بیدار میشم و بغض توی گلوم منفجر میشه ،
منفجر میشه و من چندباره متلاشی میشم . . .
...