از اونجا که تویی ، فقط پسری رو میبینی
لاغر ، بور و جوان ، ایستاده در شهری که ارزشها درونش مردن .
در شهری که بهای هر کسی به پول توی جیبشه ،
محبت داشتن به هم ، دورترین خاطره مردمشه و
دروغ مثل غبار روی همه چیز نشسته .. .
به قلبم بیا تا وارد شهری بشی که
ارزشها هنوز درونش تازه اند ،
بهای هر کس به حجم عشقیه که حمل می کنه
و پر از کوچه های محبته ،
اینجا نه اینکه دروغ نگن ، اما خیلی به ندرت دروغی گفته میشه . ..
به قلبم بیا ،
به جایی ، به شهری که توش پسری منتظرت ایستاده
و قل میده که هرگز بهت دروغ نگه ...
نوشته هات سر شار از عشقه ولی تو وبلاگ من من سعی کردی یه جورایی عکسش رو به زبون بیاری.دل و زبونت یکی نیست؟
تو وبت نظرمو گفتم .
به هر حال ممنون که هم سر میزنی ، هم پیگیر حرفها هستی .
سلام.می دونی مشکله شما چیه؟مشکل شما اینه که فکر می کنی این حق رو داری در مورد زندگیه مردم نظر بدی یا قضاوت کنی..شما از من و رابطه ی من چه میدونی؟رو چه حسابی می گی یه طرفه و کورکورانه بوده..این حرفای شما نشون دهنده ی شخصییت کوته بینانه ست...
من شما رو با افکار تنگ نظرانه تون تنها می زارم.این نظر رو بر خودتون هم می فرستم که حتما بخونینش..
در ضمن من برا شما کارت دعوت نفرستادم...هر کی به وب لاگم سر بزنه قدمش سر چشم ولی ترجیح می دم از آدمای کوته بین و خود شیفته دور باشم.موفق باشین.
امید وارم خدا بهتون کمک کنه...
اگه از اول پروفایلت و سنت رو دیده بودم ، برای همین چندتا پیام هم وقتمو تلف نمی کردم .
چرا می گی قل؟